پارت سی و دوم :

همه غم عالم یکباره مهمان سینه‌ام شد و من زیر بار اشک‌های سیل آسایم بی حرفی تماس را قطع کردم و شماره صدرا را گرفتم.
اجازه دادن هق هق گریه‌هایم پریشانی حالم را بیان کند.
- دور اشکایی که می‌ریزی بگردم چی شده؟ کسی حرفی زده؟
کسی حرف زده بود؟ نه. فقط طاقتم تمام شده بود. مثل فنجان پری که با یک قطره چایی سرریز میشد، سرریز شده بودم.
- نغمه مرگ صدرا بگو چی شده
- من... من باردارم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    2

    هورااااااا بالاخره صدرا فهمیدددد😍😍💃💃💃خیلی خوب بود ممنون😘😘

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    دیگه بچشونا نمیدن بهت

    ۳ سال پیش
  • Aa

    2

    خوب بود ممنون🙏💐

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    5

    بلاخره گفت به صدارت که بارداره این هم که آیفون رو زد فکر کنم مادرش اینا باشن نه ویدا

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️