من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت بیست و هفتم :
برای ناهار تصمیم داشتم کباب تابه¬ای درست کنم.
داشتم گوجه¬ها را خورد می¬کردم که آوا به آشپزخانه آمد و بی مقدمه گفت:
- نغمه تو...تو می¬خوای بچت رو سقط کنی؟
با تعجب و عصبانیت برگشتم سمتش
- نه...کی گفته؟
- از حر ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
Zarnaz
00خیلی خوب بود مرسی 😍😍چه عجب یکمی از انداختن بچه ترسید 😁