پارت سی و یک :

زندگی من و پیمان خوب بود. خیلی عاشق هم نبودیم ولی به هم احترام می‌گذاشتیم، جفتمان خیلی زود ازدواج کرده بودیم و واسه همین خانواده¬ها خیلی حمایت¬مان می¬کردند، تقریباً هر مشکلی که پیش می¬آمد با پا در میونی آنها حل می¬شد.
ولی از یک جایی به بعد تصمیم گرفتیم خودمان مشکلاتمان را حل کنیم، این پیشنهاد پیمان بود که می‌گفت اگه حرف به خانوادم بزنم یعنی هنوز بچه¬ام و بزرگ نشده¬ام. منم بدم نمی¬

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    باردار بودنو که به صدرا نگفته، پیمان هم که میخواد دوباره شروع کنن..😐 الان این وسط چی میشه چرا هی همچی پیچیده تر میشه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️