من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت چهل :
نگاهم خیره کامواها بود و انتخاب بینشان سخت، هر سه رنگش را دوست داشتم ولی به زور کاموا قرمز را انتخاب کردم.
مادرم شروع به بافتن کرد و گفت:
- فردا باید بریم پیش اون دکترت که میگی...باید ببینم همه چیز خوبه
زن عمو در حالی که داشت خوراکی هایی که برایم آورده بود را توی کابینت جا ساز میکرد گفت:
- وای آره خوب شد گفتی، باید بریم حتماً
- باشه میریم
به اتاقم برگشتم و به پنجمی
لطفا صبر کنید...

رزا
0خیلی کش دار شد هیچ موضوع جدیدی در پارتها دیده نمی شه همون دیالگها تکرار می شه