پارت چهل و ششم :
کیمیا سر تکان داد و با بغض نگاهش کرد! چطور؟ مگر نمیدید که گرفتار شده و هر لحظه موهایش را بیشتر میکشد؟
- آی. سرم. ولم کن اشغال. ولم کن.
چشمهایش را بست.
صداها آرام نمیشدند.
آشوب را میشنید.
درد را میشنید.
گریه را میشنید.
و بلندتر از همه، فریادِ یک دادخواهی بزرگ را هم میشنید...
صدا، صدای مظلومیتِ کیمیا بود که لابهلای هقهقاش التماس گونه به خود میÙ
لطفا صبر کنید...
