پارت یک :

نام داستان اول : "پرتگاه ارتحال"
مقدمه:
هیچ کس تلاش نکرد.
مردم دچار اثر تماشاگر شده و فقط نگاه کردند!
گوشه‌گوشه جهان پر شده از حق خوری، پر شده از مظلوم کشی...!
پر شده از دختر کشی...!
غیرت و بی‌شعوری در هم آمیخته شده و انسانیت از بین رفته!
کجا رفت حق زن!
چه زمانی از یادها رفت که هیچ مردی مالک هیچ زنی نیست.
مگر زن‌ها خانه و کاشانه‌اند که ادعای مالکیت کردید؟
نه!
هیچ دختری در هیچ کجای جهان جزو دارایی‌هـای هیچ نری نیست!
او انسانی مستقل است و توانایی فکر کردن و تصمیم‌گیری دارد.
***
خلاصه:
روبه‌رویش ایستاد.
وحشت‌زده و لرزان.
روبه‌روی مردی که عمیقا از او نفرت داشت.
در چشم‌هایش زل زد.
پر از ترس و دلهره با گیسوانی پریشان.
چشم‌هایی پژمرده.
تنی نحیف و خسته که همه راه را دویده.
خستگی بر جانش ماند.
جنگجوی خوبی نبود.
همسرش فاتحه عشق را خواند.
این جنگجو دیگر هیچ‌چیز برای از دست دادن ندارد.
هیچ چیز...
به نام خالق عشق
نگاهی به دستان دست‌بند زده‌‌اش انداخت و آهی کشید. چقدر زود همه چیز در هم پیچیده شده بود.
با پایش به کاشی‌ سفید رنگ زمین ضربه زده و منتظر پرواز به ایران بود.
صدای زن که شماره پرواز را اعلام می‌کرد، باعث شد که پلیس بین المللی بغل دستش از جا بلند شود و آستینش را بگیرد.
- برو.
انگار داشت به پیشواز مرگ میرفت که انقدر استرس داشت. در تمامی مدتی که بازرسی اش می‌کردند به ابتدای این اتفاقات فکر کرد.
به ابتدای همه چیز...
همان وقتی که سند بردگی و بیچارگی خود را امضا کرده بود.
درست از همان روز خواستگاری ذات خود را نشان داده بود و او چقدر ابله بود که فکر می‌کرد تمامی این‌ها از دوست داشتن نشأت می‌گیرد.
***
نگاهی به تصویر خودش در آینه انداخت و لبخند زد. دستی به مانتو سفیدش کشید و بعد روسری حریر براق را روی سر انداخت که سپیده وارد اتاق شد.
- آماده شدی؟... چه خوشگل شدی دختر.
سری تکان داده و لبخند زد.
- جدا؟
در را رها کرد و نزدیک شد.
- اره بابا. خیلی دلشم بخواد داداشم دختر به این دسته گلی رو داریم میدیم بهش.
چشمکی زد که لب گزیده و گفت:
- بریم دیگه.
سپیده کوتاه خندید و در را کامل باز کرد که زودتر از او از اتاق خارج شود.
هیچ‌کس جز سجاد داخل خانه نبود و همه بیرون منتظر ایستاده بودند.
روی مبل سلطنتی نشسته و خیره به گوشی خود به سرعت مطلبی را برای شخص مورد نظر تایپ می‌کرد.
با شنیدن صدای پاهایشان دکمه ارسال را زد، سر بلند کرد و نگاهش را به دختر دوخت. از جا بلند شد و گوشی‌اش را درون جیب شلوارش گذاشت.
- بریم؟
کتش را درست کرد و دستی به کروات مشکی‌اش کشید. غزل لبخندی زد و سر تکان داد که سجاد به جلو اشاره کرد.
- پس بفرما بانو.
سپیده در خانه را باز کرد، دکمه آسانسور را زد و به محض بالا آمدن، سجاد داخل آسانسور شد. دست غزل را کشید و دکمه همکف را فشرد.
- با پله بیا آبجی.
سپیده در خانه را پشت سرش بست و ای‌بابایی گفت.
- غر نزن چند طبقه ست فقط.
در آسانسور که بسته شد، در کیفش را باز کرد و دستبند طلایش را بیرون کشید.
آرام آن را روی دستش لغزاند و خواست قفلش را ببند که ناگاه از دستش افتاد.
- آخ.
خم شد تا آن را بردارد که انگشتان سجاد روی کمرش فشار وارد کرد.
- خدات رو شکر کن غزلم که کسی توی این آسانسور نیست مگرنه این خم شدنت رو بر حسب چیز دیگه ای برداشت میکردم.
دخترک آب دهانش را قورت داد و صاف ایستاد. لحظه ای خیره در چشمانش شد که سجاد ادامه داد:
- هیچ وقت غزل، تاکید میکنم هیچ وقت توی خیابون خم نمیشی که دار و ندارت رو ببینن. مگرنه حسابت با کرم الکاتبینه. باشه؟
همچنان خیره به او چشم دوخته بود که سجاد فشاری به مچ دستش وارد کرد.
- باشه؟
با درد و اخم چشم از او گرفت و بست.
- باشه.
مچ دستش را رها کرد و دستبند را از آن یکی دستش گرفت. آرام دور مچش بست و بعد تکیه بر دیواره آسانسور دست به سینه خیره اش شد.
غزل بغضش را قورت داد و نگاه دیگری به خود در آینه انداخت که سجاد نگاهی گذرا به سر تا پایش کرد.
برای عوض کردن جو بین‌شان لبخندی زد و پشت چشمی نازک کرد. روز اول زندگی‌شان بود و نمی‌خواست با اوقات تلخی این روز را تباه کند.
- چطور شدم؟
دستش را درون جیبش کرد و دستمال کاغذی بیرون کشید.
- پاکش کن.
متعجب خیره‌اش شد که ادامه داد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Maria,

    0

    اه چقدر رفتار سجاد مشمئزکننده ست

    ۹ ماه پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    :)))))

    ۷ ماه پیش
  • الهام

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🥰

    ۳ سال پیش
  • عالیه

    0

    عالیه

    ۳ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۳ سال پیش
  • مونالیزا

    0

    قشنگه

    ۳ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🥰❣️

    ۳ سال پیش
  • الی

    0

    خیلی قشنگه

    ۳ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    ❣️

    ۳ سال پیش
  • مبینا

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🫂❤️‍🔥

    ۳ سال پیش
  • بهار

    0

    جالبه خیلی خوشم اومد

    ۳ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    ❤️‍🩹❤️‍🩹🫂

    ۳ سال پیش
  • رها

    0

    هنوز متوجه اصل داستان نشدم و نظری که میدم خیلی دقیق و.. نیست فقط میتونم بگم که خیلی پرش داشت همین

    ۳ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    چون داستان کوتاهه. علاوه بر اون داستان دو روایت حال و گذشته رو داره.

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️