دوست داشتی؟
رمان با قلب تو می تپم اثر افسانه نادریان

رمان با قلب تو می تپم

  • زبان فارسی
  • 75.9K 👁
  • 66 ❤️
  • 55 💬

خلاصه رمان :

داستان درباره ی خواهر و برادری به اسم زهرا و منصور هستش که در محله ی خودشون با خواهر برادری به اسم آرش و شیدا آشنا می شوند.زهرا بعد از ورود به دانشگاه دلباخته ی یکی از دانشجوها می شود و ….

قسمتی از متن رمان با قلب تو می تپم

- اي دلرحم احساساتي ديوونه ! حالا ببين كي بهت گفتم گول ظاهر مظلوم نماي زهار رو نخور از اون بدجنس هاست
من چشم غره اي به منصور رفتم كار ديگه اي نمي تونستم بكنم آرش خنديد و گفت :
- بچه كه بوديم اينطوري نبود
- اون موقع هم كلك بود تو از بس كه ساده بودي اونو نشناختي و گول ظاهرشو مي خوردي
سر كوچه رسيده بوديم آرش به سمت خيابون اشاره كرد و گفت :
- ماشين من اونجا پاركه اگه خيلي دوره با ماشين بريم
چوناز وضع مادي اونا خبر داشتم و مي دونستم كه بعد زا رفتن از محل ما چقدروضعشون خوب شده و صاحب كارخونه و خونه بزرگي هستن فكر كردم الان يه ماشينمدل بالاي گرون قيمت جلو روم ظاهر مي شه ولي وقتي جز يه پيكان درب و داغونو يه ژيان و يه بنز مدل قديمي كه رديف هم پارك شده بودن چيزي نديدم پرسيدم:
- من كه ماشيني نمي بينم ماشين شما كدومه ؟
منصور خنديد و گفت :
- همون بنز قراضه هه رو مي گه ديگه
با تعجب به ماشين نگاه كردم و پرسيدم :
- اينه ؟
وقتي آرش بدون خجالت سرشو به علامت تاييد پايين آورد منصور گفت :
- زهرا فكر مي كرد با يه بنز تپل مشكي يا يه الگانس نقره اي خوشگل روبرو ميشه
آرش لبخند زيبايي تحويلمون داد و گفت :
-اين بنز هم يه روزي تپل مپل بوده منتها چون بهش نرسيدن پير و لاغر شدهضمناً اين ماشين براي من از هر ماشين ديگه اي با ارزش تره چون يك زمانيپدرم سوارش مي شده هر چيزي رو پير و قدمي شد كه نبايد دور انداخت
آرشهمون آرش سال هاي گذشته بود با همون دل و همون احساس پاك بچگي اينو همونلحظه فهميدم با اينكه راه زيادي نبود ولي با ماشين رفتيم وقتي رسيديم وپياده شديم منصور گفت :
- بيخود خودمونو سبك كرديم و با ماشين اومديم اين كه اصلاً راه نمي ره پياده يم اومديم زودتر مي رسيديم
سالناجتماعات فرهنگسرا خيلي شلوغ بود خيلي دير رسيده بوديم وارد سالن كه شديميك نگاه به آرش انداختم و تعجب رو تو صورتش ديديم صندلي هاي جلوي سن همهپر شده بود فقط چند صندلي رديف آخر خالي بود چشم گردوندم و شيدا رو دررديف اول پيدا كردم او هم با نگاهش دنبالم مي گشت منصور هم او را ديد چونبهم گفت :
- شيدا هم اومده كنارش يه جاي خالي هست تو اونجا بشين نميدونم اين دوستت از كي مي اد اينجا زنبيل پهن مي كنه كه جايي به اين خوبيگيرش مي ياد
اخم كردم و گفتم :
- بتركه چشم حسود
رو به آرش گفتم :
- با اجازه شما
و به سمت شيدا رفتم صداي منصور رو شنيدم كه مي گفت :
- نيم دونم اين دخرته چه حساسيتي به دوستش داره
كنارصندلي شيدا كه رسيدم بلند شد و صورت همديگه رو بوسيديم با اينكه چند ساعتقبل با هم بوديم ولي دلم براش تنگ شده بود براي اولين بار صورتش گلانداخته بود و پوست گندمي صافش شفافيت خاصي پيدا كرده بود لبهاش بدوناينكه از لوازم آرايش استفاده كرده باشه سرخ بود و هيجان زده به نظر ميرسيد وقت نشد دليل اين حالشو بپرسم تا كنارش نشستم جلسه شروع شد و هر دوساكت چشم به روبرو دوختيم شب شعر با سخنراني يكي از اساتيد شروع شد بعد همشعراي جوان به ترتيب روي صحنه آمدند و شعرهاشون رو خوندن نمي دونم شيداچندمين نفر بود فقط پرسيدم :
- كدوم شعرتو يم خوني ؟
- قلب هاي ابري
هنوزحرفش تموم نشده بود كه اسمشو شنيدم بلند شد و روي صحنه رفت در تاريك روشنزير نور پردازي شاعرانه و زباي صحنه روبروي شمعي روشن ايستاده بود حس كردمدارم رويا مي بينم شبيه فرشته ها شده بود وقتي شروع به خوندن كرد همهساكتش شدن سالن اينقدر ساكت بود كه فكر كردم صداي نفس هم تو سينه ها قطعشده جذبه اي در صداي شيدا بود همه رو مجبور به سكوت كرده بود وقتي شروع بهخواندن كرد صداش جذبه اي خاص به اشعارش داد :
آسمان قلب هاي ابري است
چرا باران نمي بارد
برگ ها زرد
شاخه ها عريان
قلب ها خالي
عشق بي معني
مگر دوران چه دوراني است ؟
هواي قلب ها ابري است
روح زندگي خاليست
مگر دوران چه دوراني است ؟
زمستان است و
هواي قلب ها ابري است
چرا باران نمي بارد
بهار هرگز نمي آيد
صداي كف زدنم در دل كف زدن هاي جمعيت گم شد و تو گوشم پيچيد
شيداتشكر كرد و چند قدم برداشت تا از روي صحنه پايين بيايد كه استاد كنارشايستاد و از او خواست يك شعر ديگر هم بخواند شيدا برگشت پشت ميز در ميانصفحات دفترش دنبال يك شعر مناسب مي گشت
به عقب نگاه كردم منصور و آرشرو ديدم كه مثل دو آدم مسخ شده به روبرو خيره شده بودند و انگار تو دنيايديگه اي سير مي كردن صداي شيدا رو شنيدم برگشتم و به صورتش خيره شدم وقتيدوباره شروع به خوندن كرد صورتش در برابر صداش رنگ باخت و فقط صداش بود كهفضا رو پر كرده بود :
- صداي گنجشكان مرا به ديروز مي برد
صداي گنجشكان صداي زمان من است
تيك تيك ساعت كه بيست و دوبار ضربه مي زند
برگ هاي سپيدار كه مي رقصند
رقص نور بر شيشه هاي شسكته و خاموش امروز را به تماشا مي نشينم
و لب هاي سكوت ديوار هاي ترك خورده ديروز را به پاس
تن رنجورشان تا امروز مي بوسم
عشق گل هاي هميشه بهار به گلدان
قامتشان را از ديروز تا امروز راست نگه داشته
قامت بلند و خاك گرفته كوه نيز زير بار زمان خم گشته
زمان عجب بيماري غريبي است
نيمي را از پا در مي آورد و نيم ديگر


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 66 رای
5 ★
62%
4 ★
33%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان با قلب تو می تپم

  • الهه

    0

    ساده و پر از احساس جوانی بود درسته که خیلی طولانی و البته یه جاهایی داستان نصفه و بدون روشن شدن ول میشد البته پر از غلط های املایی که دچار بد رساندن مطلب میشد، در مجموع خوب بود ولی ایکاش آدمهای عاشق بدون غرور، بدون چشم داشت، بدون انتقام کنار هم تا جاییکه سرنوشت رقم زده، آرام و آگاه زندگی کنند

    ۵ ماه پیش
  • رها

    0

    رمان خیلی قشنگی بود

    ۵ ماه پیش
  • یگانه

    1

    خیلی کشش داده بود همش حرف از عشق میزدن در صورتی که اصلا عاشق نبودن عاشق واقعی خیلی زود میبخشه

    ۶ ماه پیش
  • صبا

    0

    بنظرم خیلی قشنگ بود❤️عشق واقعی خوب نشون داد

    ۶ ماه پیش
  • درنا

    1

    درسته عشق واقعی رو نشون داد ولی همیشه شنیدم که میگن عشق غرور نمی شناسه ، شیدا از نوک سرش تا نوک پاش غرور زیادی و الکی بود یکجورایی

    ۶ ماه پیش
  • درنا

    1

    شعرهای قشنگی داشت ولی متاسفانه خیلی کشش دار بود کاراشون ، اینکه هی آرش غیب میشد نمی دونم منصور می رفت ، یا اصلا شیدا که اینقدر عاشق بود غرورش سر موقع اجازه نمیداد ، بعد دوباره فصل آخر پیداش شد شیدا خانوم ولی آرش قبولش نکرد تا آخر کار😐

    ۶ ماه پیش
  • jojo

    0

    خیلی کسل کننده بود و نویسنده الکی کشش داده بود ارزش این همه وقت گذاشتن نداشت

    ۸ ماه پیش
  • اسرا

    0

    مثل تمام عاشقهانبودولی زیبابود🙏

    ۹ ماه پیش
  • دختر رمانخون

    1

    قشنگ بود رمانش 🥲 ولی میشه از نویسنده بخواین که رمان نیمکت شب رو هم آنلاین بزارین تا بخونیم لطفاااااا🥺😭💔

    ۱۱ ماه پیش
  • ایسان

    0

    خیلی خوب بود ولی غمگین بود از شادی زندگشون خیلی کم بود

    ۱ سال پیش
  • ژیلا

    0

    رمان خیلی خوبی بود واقعا ارزش خوندن وقت گذاشتن براش رو داره

    ۱ سال پیش
  • سمانه

    4

    داستان بیش از حد کش دار شد.الکی با هم بحث میکردن و با اینکه مدام دم از عشق میزدن هیچوقت جلوی هم کوتاه نیومدن و حرف همه رو باور میکردن به جز عشقشون!!! خیلی مسخره بود

    ۱ سال پیش
  • مرجان

    0

    عزیزم کاستی هاییی داشت ولی خوب بود منصور معلوم نشد تهش چی شد، کاش عاقبت این زوج هم واضح تر نشون داده میشد و همچنین عمل آرش توی آلمان زودتر گفته میشد

    ۲ سال پیش
  • هستی

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • سووسوو

    3

    خیلی زیاد غلط املایی داشت یه نوییتده اول باید انلاش هم خوب باشه. شخصیتهارو هم مشخص نمیکرد یهو از زبون یکی حرف م یزد میپرید به دیگری

    ۴ سال پیش
  • دوستﭘسࢪࢪ بابایتم

    12

    تو اوݪ یاد بڱیࢪ نویسنده ࢪو خوب بنویس بعد نظࢪ بده سووسوو😂

    ۳ سال پیش
  • ارام

    0

    نه بنده خدا میخواسته بنویس سوسانو اشتباهی نموشته سووسوو خخخ

    ۲ سال پیش
  • پانیذ

    1

    افتضاح و مسخره بود انگار قلم رو دادی به یه بچه ی ۷ ساله گفتی رمان بنویس انشا ش هم زیر صفر املا رو هم نگم بهتراینجور که به نظر میومد نویسنده اش حتی حرف زدن رو هم بلد نیست انگار از پشت کوه اومده👎👎👎👎

    ۲ سال پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️