پارت هشتاد و یک :

با احساس درد و گرفتگی توی گردن و شونه هام چشمامو باز کردم و به اطراف نگاه کردم
دیشب تا صبح بیدار بودم و روی همون صندلی کنار تخت لئون نشسته بودم اما نمیدونم کی سرمو روی لبه تخت گذاشتم و خوابم برد!
خمیازه ای کشیدم و به چهره غرق در خواب لئون با شونه باند پیچی شده اش نگاه کردم.
موهاش ریخته بود روی پیشونیش و رنگش هنوزم پریده بود یهو ترسیده نفسمو حبس کردم تا ببینم نفس میکشه یا نه!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    2

    ماتیلدا واقعا باحاله تو لحظه های حساس و موقعیت جدی حرفای خنده داری میزنه و البته چون جدی هم میگه خنده دار تره🫴

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    خیلی عالی بود ممنون

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    وسط این گیرو دار تو باید دلت شیرینی بخواد🤣واییییی اونجایی بوس لپش کرد خیلی خوشم اومد 😍😍یواش یواش دارن عاشق هم میشن هوراااا💃💃😍😍عالی بود مرسی حانیا جونم ❤️💋

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    لوپشو بوس نکرداااا فقط انگشتشو کشید رو گونه اش😅😂

    ۲ سال پیش
کپی شد!