ماتیلدا به قلم حانیه باصری
پارت صد :
رو به حامی گفت :
- الان خیال میکنی به چیزی که میخواستی رسیدی؟
حامی خنده ای کرد
- نرسیدم؟ من سردارو کشتم! خواهرمو از شر تون نجات دادم، طی یک سال کاری کردم که تمام افراد کلیدی تشکیلاتت یکی یکی کشته بشن و حالا خودت اینجوری مثل موم تو دستای منی.
سر شایانو آهسته بالا گرفتم و گذاشتم رو پام و سعی کردم با تکون دادن به هوش بیارمش
- هی، شایان؟ بیدار شو
چشماش نیمه باز شدن و لباش
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
1وایییی لئون واقعا دوستش داره😍❤️