پارت نود و چهارم :

نگاهم همچنان به تابلو بود. اتفاقی نمی افتاد، نکنه اشتباه کرده بودم؟ یه حسی بهم. می‌گفت نباید برم باید بمونم تا یه اتفاقی بیفته.
چند لحظه ای همونجا ایستادم و این پا و اون پا کردم دیگه، هیچی نشد، که نشد. دیگه کم، کم داشتم نا امید میشدم که یهو توی اون تاریکی یه صدای عجیبی از زمین جلوی پام شنیدم! از جلوی تابلو کمی عقب تر رفتم و دیدم کف سالن به اندازه یک مربع تقریبا بزرگ داره آروم میره پایین

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    وایییی به کجا دست پیدا کرد😲عالی بود مرسی حانیا جونم ❤️❤️خیلی فن های که انجام میده رو دوست دارم ایول بهت ماتیلدا 👏👏

    ۲ سال پیش
کپی شد!