ماتیلدا به قلم حانیه باصری
پارت نود و چهارم :
نگاهم همچنان به تابلو بود. اتفاقی نمی افتاد، نکنه اشتباه کرده بودم؟ یه حسی بهم. میگفت نباید برم باید بمونم تا یه اتفاقی بیفته.
چند لحظه ای همونجا ایستادم و این پا و اون پا کردم دیگه، هیچی نشد، که نشد. دیگه کم، کم داشتم نا امید میشدم که یهو توی اون تاریکی یه صدای عجیبی از زمین جلوی پام شنیدم! از جلوی تابلو کمی عقب تر رفتم و دیدم کف سالن به اندازه یک مربع تقریبا بزرگ داره آروم میره پایین
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0وایییی به کجا دست پیدا کرد😲عالی بود مرسی حانیا جونم ❤️❤️خیلی فن های که انجام میده رو دوست دارم ایول بهت ماتیلدا 👏👏