پارت هشتاد و پنجم :

قلبم به شدت توی سینه ام بی قراری می‌کرد و حس تازه ای رو داشتم تجربه میکردم.
ناخودآگاه هردو دستم رفت سمت شونه ها و گردنش و خودمو بیشتر بهش نزدیک کردم و همراهیش کردم... قفسه سینه ام از شدت هیجان و آدرنالینی که بهم تزریق شده بود بالا و پایین میرفت و داشتم نفس کم میوردم.
بعد از چند لحظه حرکت لباش روی لبام متوقف شد و آهسته عقب رفت.
با دهنم نفس کشیدم و آروم چشمامو باز کردم
صورتش با

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • miss A

    0

    وای من مردممم😭💗

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    منم هیجان زده شدم لبخند به لبم اومد میدونستم این اتفاق بینشون میوفته عالی تر از عالی بود ممنون

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    سردار چقدر دست به کشتنش خوب بوده خدا بیامرز 🤣🤪وایییی بهش گفت زیاد دورنشایا ای خدا چقدر عشقش قشنگه😍عاشق لئون شدم با این عاشقیش❤️

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی عالی مرسیی حانیا جون گل کاشتی 😍وایییی چه باحالللل گردن بندی که خودش درست کرده بود رو داد به ماتیلدا ای جونم😍واقعا در این مسائل زیر صفری ماتیلدا با زبون قشنگ داره میگه دوست دارم تو میگی درمیارم

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    حدس میزدم که این دوتا عاشق هم بشن ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    وای ماتیلدا الان همو بوسیدین یادت رفت که میگی چرا گردنبند رو میدی به من🤭😅

    ۲ سال پیش
  • R

    1

    پشمام سردار گنگستری بوده زده همرو کشته

    ۲ سال پیش
کپی شد!