ماتیلدا به قلم حانیه باصری
پارت هشتاد و پنجم :
قلبم به شدت توی سینه ام بی قراری میکرد و حس تازه ای رو داشتم تجربه میکردم.
ناخودآگاه هردو دستم رفت سمت شونه ها و گردنش و خودمو بیشتر بهش نزدیک کردم و همراهیش کردم... قفسه سینه ام از شدت هیجان و آدرنالینی که بهم تزریق شده بود بالا و پایین میرفت و داشتم نفس کم میوردم.
بعد از چند لحظه حرکت لباش روی لبام متوقف شد و آهسته عقب رفت.
با دهنم نفس کشیدم و آروم چشمامو باز کردم
صورتش با
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نیلوفر آبی
0منم هیجان زده شدم لبخند به لبم اومد میدونستم این اتفاق بینشون میوفته عالی تر از عالی بود ممنون
۲ سال پیشZarnaz
0سردار چقدر دست به کشتنش خوب بوده خدا بیامرز 🤣🤪وایییی بهش گفت زیاد دورنشایا ای خدا چقدر عشقش قشنگه😍عاشق لئون شدم با این عاشقیش❤️
۲ سال پیشZarnaz
0عالی عالی مرسیی حانیا جون گل کاشتی 😍وایییی چه باحالللل گردن بندی که خودش درست کرده بود رو داد به ماتیلدا ای جونم😍واقعا در این مسائل زیر صفری ماتیلدا با زبون قشنگ داره میگه دوست دارم تو میگی درمیارم
۲ سال پیشمریم گلی
0حدس میزدم که این دوتا عاشق هم بشن ،ممنونم نویسنده جان
۲ سال پیشآمینا
0وای ماتیلدا الان همو بوسیدین یادت رفت که میگی چرا گردنبند رو میدی به من🤭😅
۲ سال پیشR
1پشمام سردار گنگستری بوده زده همرو کشته
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

miss A
0وای من مردممم😭💗