دوست داشتی؟
رمان داماد اجاره‌ ای اثر فرشته آسمانی

رمان داماد اجاره‌ ای

  • زبان فارسی
  • 42.8K 👁
  • 285 ❤️
  • 165 💬

خلاصه رمان طنز داماد اجاره‌ ای

دختر قصه ما برای ادامه تحصیل رفته اتریش الان هم که داره برمیگرده باباش اصرار داره که با پسر شریکش ازدواج کنه اما راحیل دوسش نداره به خاطر همین با دخترعمو و پسرعموش تصمیم میگیرن که کسی رو برای چن وقت به عنوان شوهر راحیل استخدام کنن……

قسمتی از متن رمان داماد اجاره‌ ای

شاکری_ هرگز
اون هم بلند شدو رفت
( بدبخت شدم وای فقط دو نفر )
نفر سوم روزبه سازگار
با یه لبخند موزی _ من پول بیشتری می خوام
_ شما می تونید چند دقیقه بیرون تشریف داشته باشین
سازگار _ حتما
امین _خیلی طمع کاره
امینه _ خیلی موزماره
من _ اره بهتره ردش کنیم فقط امین یادت باشه بترسونیش که کاری نکنه
امین _ باشه
سازگار برگشت به اتاق
امین _ اقای سازگار بفرمائید ما در صوورت نیاز تماس می گیریم . فقط همین الان میگم اگه تماس هم نگرفتیم شما تا چند ماه تحت نظر ما هستین که خدایی نکرده ( با یه حالت ترسناک ) چیزی به کسی نگین .
سازگار - خداحافظ
و اخرین نفر .. خدایــــــــــــا
نفر چهارم شهرام فلاحت
از رو صندلیش بلند شد و گارد گرفت
_چی ؟ نکنه می خواین دل قلوه منو دربیارین برین بفروشین ؟ اره ؟
با در موندگی دست به پیشونیم کشیدم و گفتم
_ برو بیرون اقا
یه خورده خودشو جمع و جور کرد
فلاحت _ خب به من حق بدین شما مشکوکین
امین_ خب جناب اگه می خواستیم دل وقلوتو در بیاریم نمی اومدیم ازت مصاحبه بگیرم که ، خوب دقت کن به قضیه برادر من ، در ضمن ما وقت خیلی کمی داریم .
فلاحت _ کار خیلی سختیه
امینه _ ما واقعا بهتون احتیاج داریم اینو هم بدونین که همه جوره شما رو راضی نگه می داریم
فلاحت _ مهلت می خوام فکر کنم
من _ ببین اقا ما میگیم نره شما میگی بدوش ما وقتمون کمه ، همین الان نظرتون رو بگید اگه نشد نهایتش تا ساعت 10 صبح فردا وقت دارین..
فلاحت _ باشه خانم چرا میزنی؟ فقط اگه من قبول کنم ، قراره داماد کی بشم؟
امین _ هر وقت جوابتو گفتی می فهمی
فلاحت _ باشه پس من فردا نظرمو میگم ، خداحافظ
از اتاق رفت بیرون ما سه تا هم اومدیم کنار پنجره تا رفتنشو تماشا کنیم . وقتی که می خواست از خیابون رد بشه یه لحظه اومد به ما نگاه کنه که ناگهان به سطل زباله برخورد کرد و تا کمر رفت تو سطل ،ما سه تا هم که شوکه شده بودیم چسبیدیم به پنجره ، اون هم سریع از سطل اومد بیرون و با یه لبخند دستپاچه و دندون نما دوباره یه نگاهی به ما کردو به راه افتاد . وقتی از خیابون رد شد و خواست بره تو پیاده رو دوباره اومد یه نگاهی به ما بندازه که پاش رفت تو جوب اب . چشمامو با یه دستم گرفتمو سرمو کوبیدم به دیوار کنار پنجره
من _ بابا این خیلی شوطه سر دو روز بدبختم میکنه
دوباره یه نگاه انداختم بهش اونم تا دید که همچنان داریم نگاش می کنیم سریع دوید رفت تا بیشتر سوتی نده
امینه _ شوط نیست نابوده ، چرا انقدر دستو پا چلفتیه ؟ خیر سرش داره دکتری میگیره !!!
امین _ خو منم باشم ببینم شیش تا چشم دنبالمه بدتر از فلاحت دسته گل به اب می دم حتی اگه نیوتون هم باشم ..
امینه _ برو بابا نمی خواد طرفداریشو کنی ، به هر حال اش کشک خالته راحیل چه بخوای و چه نخوای باید دعا کنی که فلاحت جوابش مثبت باشه..
....
ساعت 9.45 صبحه هر سه تا دور تلفن جمع شدیم ، فقط یک ربع ساعت مونده و اگه زنگ نزنه باید بریم یه فکر دیگه کنیم . یهو صدای زنگ گوشی بلند شدو منشی گفت که فلاحت اومده شرکت .
امینه _ راحیل سه تا نفس عمیق بکش
من _ چه رنگی بکشم؟ ابی یا قرمز؟
امین _ امینه بی خیال ، راحیل عمرا استرس داشته باش .
فلاحت که اومد تو اتاق یه گره بین ابروهاش بود . تیپش اسپرت بود بهش تعارف کردم بشینه اون هم کنار امین نشست .
امین _سلام خوش اومدین
فلاحت _ سلام .
امینه _ خب اقای فلاحت ...
فلاحت با یه حالت سردرگم گفت
_ خب؟
امینه _ منظورم اینه که تصمیم گرفتین؟
فلاحت _ اها از اون لحاظ ، بله خب تصمیمو که گرفتم
بعد دوباره به حالت اولش برگشت
_ فقط. ..
امین _ فقط چی؟
فلاحت _ فقط اینکه چون خانوادم قضیه رو نمی دونن من تمام مدتی که نقش همسر این خانوم رو بازی می کنم نمی تونم برم پیشش خانوادم چون قدرت اینکه قضیه رو بهشون بگم رو ندارم .
امین _ ما هم می خواستیم به شما بگیم که قضیه رو سکرت نگه دارین یعنی خانوادتون خبر دار نشن .
فلاحت _ خب پس مبارکه (خندیدو دست زد).
امینه _خدا رو شکر
من _ قبل از هر چیزی بگم که خانواده من مذهبی هستن یعنی شما باید سعی کنید خودتون رو جوری نشون بدید که مورد قبول خانوادم باشین و این خیلی سخته
فلاحت _ سعی خودمو میکنم
من _ پس خودمو کامل برا شما معرف می کنم...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان داماد اجاره‌ ای
  • نازنین

    1

    رمان زیبایی بود ممنون از نویسنده اما میتونست عاشقانه تر و زیباتر تموم بشه😍

    ۱ ماه پیش
  • روزی روزگاری....

    1

    خیلیییی مسخره بود بخاطر اینکه مذهبی بودن دوس نداشتم.

    ۲ ماه پیش
  • گیلانی

    3

    سلام به نویسنده عزیز رمان داماد اجاره ای ممنون که باعث شدید با خوندن این رمان بخندم ولذت ببرم موفق باشید

    ۲ ماه پیش
  • فریبا

    1

    رمان بدی نبود ولی نگارش خوبی نداشت و میتونست بهتر باشه

    ۲ ماه پیش
  • الهه

    2

    من تا آخرش خوندم اما باب سلیقه من نبود

    ۲ ماه پیش
  • بهار

    2

    بدرد نمیخوره

    ۲ ماه پیش
  • ریحانه

    2

    اگه پایانش قشنگ تر میبود جذبش هم زیادتر میشد

    ۲ ماه پیش
  • حلما

    3

    موضوع خوب بود ولی نوشتن خوب نبود اصلا مشخص نبود راحیل تو دلش جواب می داد یا تو واقعیت شخصیت راحیل با توجه به پوششی که انتخاب کرده بودین نبود و کاش اضافه نویسی نداشت واخرش یه کم ادامه میداد نویسنده

    ۳ ماه پیش
  • طاهره

    2

    رمان خوب وسرگرم کننده ای بود واگرادامه داشت بهتر بود

    ۳ ماه پیش
  • طو🤲

    0

    واقعا باحال بود دستت درد نکنه

    ۳ ماه پیش
  • نرگس

    1

    مزخرف بسیار کودکانه برای زیر دوازده سال خوبه

    ۳ ماه پیش
  • Pari

    5

    کاملا مسخره و چرت. بدترین زمانی که میتونین بخونین واقعا،یه سناریوی کاملا معمولی داره. انگار از رمانا دهه ۸۰-۹۰عه.

    ۴ ماه پیش
  • اوا

    5

    چرت ترین رمان عمرم

    ۴ ماه پیش
  • اسما

    0

    عالیه خیلی دوست داشتم وقتی رمان رو میخونم تو ذهنم میتونم تصور کنم دست نویسندش و سازنده ی برنامه درد نکنه

    ۴ ماه پیش
  • من هلیا هستم

    0

    قشنگ بود مرسی

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!