رمان داماد اجاره ای
- به قلم فرشته آسمانی
- ⏱️۵ ساعت و ۱۷ دقیقه
- 37.4K 👁
- 260 ❤️
- 148 💬
دختر قصه ما برای ادامه تحصیل رفته اتریش الان هم که داره برمیگرده باباش اصرار داره که با پسر شریکش ازدواج کنه اما راحیل دوسش نداره به خاطر همین با دخترعمو و پسرعموش تصمیم میگیرن که کسی رو برای چن وقت به عنوان شوهر راحیل استخدام کنن……
اون هم بلند شدو رفت
( بدبخت شدم وای فقط دو نفر )
نفر سوم روزبه سازگار
با یه لبخند موزی _ من پول بیشتری می خوام
_ شما می تونید چند دقیقه بیرون تشریف داشته باشین
سازگار _ حتما
امین _خیلی طمع کاره
امینه _ خیلی موزماره
من _ اره بهتره ردش کنیم فقط امین یادت باشه بترسونیش که کاری نکنه
امین _ باشه
سازگار برگشت به اتاق
امین _ اقای سازگار بفرمائید ما در صوورت نیاز تماس می گیریم . فقط همین الان میگم اگه تماس هم نگرفتیم شما تا چند ماه تحت نظر ما هستین که خدایی نکرده ( با یه حالت ترسناک ) چیزی به کسی نگین .
سازگار - خداحافظ
و اخرین نفر .. خدایــــــــــــا
نفر چهارم شهرام فلاحت
از رو صندلیش بلند شد و گارد گرفت
_چی ؟ نکنه می خواین دل قلوه منو دربیارین برین بفروشین ؟ اره ؟
با در موندگی دست به پیشونیم کشیدم و گفتم
_ برو بیرون اقا
یه خورده خودشو جمع و جور کرد
فلاحت _ خب به من حق بدین شما مشکوکین
امین_ خب جناب اگه می خواستیم دل وقلوتو در بیاریم نمی اومدیم ازت مصاحبه بگیرم که ، خوب دقت کن به قضیه برادر من ، در ضمن ما وقت خیلی کمی داریم .
فلاحت _ کار خیلی سختیه
امینه _ ما واقعا بهتون احتیاج داریم اینو هم بدونین که همه جوره شما رو راضی نگه می داریم
فلاحت _ مهلت می خوام فکر کنم
من _ ببین اقا ما میگیم نره شما میگی بدوش ما وقتمون کمه ، همین الان نظرتون رو بگید اگه نشد نهایتش تا ساعت 10 صبح فردا وقت دارین..
فلاحت _ باشه خانم چرا میزنی؟ فقط اگه من قبول کنم ، قراره داماد کی بشم؟
امین _ هر وقت جوابتو گفتی می فهمی
فلاحت _ باشه پس من فردا نظرمو میگم ، خداحافظ
از اتاق رفت بیرون ما سه تا هم اومدیم کنار پنجره تا رفتنشو تماشا کنیم . وقتی که می خواست از خیابون رد بشه یه لحظه اومد به ما نگاه کنه که ناگهان به سطل زباله برخورد کرد و تا کمر رفت تو سطل ،ما سه تا هم که شوکه شده بودیم چسبیدیم به پنجره ، اون هم سریع از سطل اومد بیرون و با یه لبخند دستپاچه و دندون نما دوباره یه نگاهی به ما کردو به راه افتاد . وقتی از خیابون رد شد و خواست بره تو پیاده رو دوباره اومد یه نگاهی به ما بندازه که پاش رفت تو جوب اب . چشمامو با یه دستم گرفتمو سرمو کوبیدم به دیوار کنار پنجره
من _ بابا این خیلی شوطه سر دو روز بدبختم میکنه
دوباره یه نگاه انداختم بهش اونم تا دید که همچنان داریم نگاش می کنیم سریع دوید رفت تا بیشتر سوتی نده
امینه _ شوط نیست نابوده ، چرا انقدر دستو پا چلفتیه ؟ خیر سرش داره دکتری میگیره !!!
امین _ خو منم باشم ببینم شیش تا چشم دنبالمه بدتر از فلاحت دسته گل به اب می دم حتی اگه نیوتون هم باشم ..
امینه _ برو بابا نمی خواد طرفداریشو کنی ، به هر حال اش کشک خالته راحیل چه بخوای و چه نخوای باید دعا کنی که فلاحت جوابش مثبت باشه..
....
ساعت 9.45 صبحه هر سه تا دور تلفن جمع شدیم ، فقط یک ربع ساعت مونده و اگه زنگ نزنه باید بریم یه فکر دیگه کنیم . یهو صدای زنگ گوشی بلند شدو منشی گفت که فلاحت اومده شرکت .
امینه _ راحیل سه تا نفس عمیق بکش
من _ چه رنگی بکشم؟ ابی یا قرمز؟
امین _ امینه بی خیال ، راحیل عمرا استرس داشته باش .
فلاحت که اومد تو اتاق یه گره بین ابروهاش بود . تیپش اسپرت بود بهش تعارف کردم بشینه اون هم کنار امین نشست .
امین _سلام خوش اومدین
فلاحت _ سلام .
امینه _ خب اقای فلاحت ...
فلاحت با یه حالت سردرگم گفت
_ خب؟
امینه _ منظورم اینه که تصمیم گرفتین؟
فلاحت _ اها از اون لحاظ ، بله خب تصمیمو که گرفتم
بعد دوباره به حالت اولش برگشت
_ فقط. ..
امین _ فقط چی؟
فلاحت _ فقط اینکه چون خانوادم قضیه رو نمی دونن من تمام مدتی که نقش همسر این خانوم رو بازی می کنم نمی تونم برم پیشش خانوادم چون قدرت اینکه قضیه رو بهشون بگم رو ندارم .
امین _ ما هم می خواستیم به شما بگیم که قضیه رو سکرت نگه دارین یعنی خانوادتون خبر دار نشن .
فلاحت _ خب پس مبارکه (خندیدو دست زد).
امینه _خدا رو شکر
من _ قبل از هر چیزی بگم که خانواده من مذهبی هستن یعنی شما باید سعی کنید خودتون رو جوری نشون بدید که مورد قبول خانوادم باشین و این خیلی سخته
فلاحت _ سعی خودمو میکنم
من _ پس خودمو کامل برا شما معرف می کنم...
مارال
1سلام من دارم رمان مینویسم به نام (ماریا) لطفاً بخونید ۳ هفته دیگه تموم میشه امیدوارم دوست داشته باشید
۱ هفته پیشرزی
1اووووو حتما میخونم
۱ هفته پیشMandana moemeni
0سلام دوستان ممنون از نویسنده 🌹😘 اما کاش آخرش بیشتر ادامه می دادی 🙏🏻🙏🏻
۲ هفته پیشفاطمه
0قشنگ بود پیشنهاد میکنم بخوانید
۲ هفته پیشآنیکا
0خیلی باحال بود حتما بخوانید
۲ هفته پیشمحدثه
0داستان ب شدت تکراری ،مزخرف و ی داستان بی شوک و ریلکس
۴ هفته پیشزهرا
0دقیقا همین طوره
۳ هفته پیشZahra
1واقعا متاسفم واسه نویسنده آخرشو خیلی یهویی و مسخره تموم کرد پشیمونم ک خوندمش
۳ هفته پیشستایش
0خیلی خوب بود عاشقش شدم
۴ هفته پیشزینب
0چند سال پیش این رمان رو خونده بودم، دوسش داشتم.
۴ هفته پیشنرگس
4خیلی خوب بودبخشی که راحیل حرص میخورد رو دوست داشتم و از شخصیت شهرام رو دوست داشتم و رمانتیک بود و هول نبود ولی کاش بیشتر ادامش میداد نویسنده تا عروسی کنن و بچه دار شن و کلی چالش های دیگه ... به هر حال خوب بود! چون من از اون رمان هایی که به هم نمیرسن متنفرم خداروشکر این رمان اینجوری نبود
۴ هفته پیشاسرا
1کیف کردم با این رمان یعنی تو یه شب همشو خوندم عالی بود (خدا به کل دخترا شانس مثل راحیل رو بده 😂🤷 ♀️
۴ هفته پیشمارال
1عالی بود ممنونم🥹✨ فقط اینکه بعضی جاهاش غلط املایی داشت و مثلا جدی رو نوشته بود حدی مختلف رو نوشته بود مخلتف و چند تا غلطای دیگه هم داشت. به هرحال موضوعش خیلی جالب بود و آدم رو وادار به خواندن ادامه رمان میکرد.
۴ هفته پیشثریا
1رمان خوبیه زیاد آبدوغ خیاری نیست ارزش یکبار خوندنو داره.بنظرم نویسنده با ادامه دادن نوشتن وبا کسب اطلاعات بیشتر وشناخت واقعیتهای جامعه آثار زیبایی خلق خواهد کرد.به امید موفقیت بیشتر ایشون.👍👍❤️❤️❤️❤️❤️
۳ ماه پیشZahra
4اصلا رمان جالبی نبود کشش جذب نداشت متاسفانه
۳ ماه پیشمهسی
0عالی بود دوسش داشتم
۳ ماه پیش
نازلی
0خیلی ممنون خیلی خوب وخنده دار بود بعد ماهاخندیدم