پارت بیست و هشتم :

-آرزو یادت نره.

نم‌نمک زخم دل سامیار خودی نشون می‌ده. هاله‌ای از غم چهره‌ش رو می‌پوشونه و با غم وافری می‌گه:

-که چی بشه؟ با چه دل و دماغی آرزو بکنم وقتی همه‌شون به حسرت تبدیل شدن؟ هوم؟

صدا از هیچ‌کدومشون در نمیاد! سامیار بعد از چندین سال بالاخره زبون باز می‌کنه:

-بچه که بودم آرزو می‌کردم مردی بشم که بابام آرزوش داره، تا اومدم دست چپ و راستم رو بشناسم م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!