ماه و پناه به قلم نازنین مرادخانلو
پارت بیست و هشتم :
-آرزو یادت نره.
نمنمک زخم دل سامیار خودی نشون میده. هالهای از غم چهرهش رو میپوشونه و با غم وافری میگه:
-که چی بشه؟ با چه دل و دماغی آرزو بکنم وقتی همهشون به حسرت تبدیل شدن؟ هوم؟
صدا از هیچکدومشون در نمیاد! سامیار بعد از چندین سال بالاخره زبون باز میکنه:
-بچه که بودم آرزو میکردم مردی بشم که بابام آرزوش داره، تا اومدم دست چپ و راستم رو بشناسم م
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
