ماه و پناه به قلم نازنین مرادخانلو
پارت سی و سوم :
دستهام دور کمرش حلقه میشه و صورتم به سینهش میچسبه. با ندامت و خجالت میپرسم:
-بابا، مامانم خوبن؟ هنوز توی قلبشون جا دارم؟
-سر پا میخوایید قصه تعریف کنید؟ بیاید بشینید اینجا.
مانی میخنده و دست دور گردنم چفت میکنه:
-اخمو، بدتر هم شده!
از لحن بامزهش لبهام به خنده باز میشه. دلم چنان آروم گرفته که انگار سالهاست توی سکونه و خودش بیخبره
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اسرا
0بیچاره شیداچوب دوسرسوخته شده