لرد تاریکی به قلم حدیث افشارمهر
پارت هفتاد و چهارم :
ایزاکین آهسته سرش را چرخاند و به یاران وفادار مدوسا نگاهی انداخت و زمزمه کرد:
-مدوسا آدمی نیست که مهره های اصلی بازیش رو به این راحتی از دست بده.
به جنازه های روی زمین نگاهی انداخت و در فکر فرو رفت. سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
-دیگه نیازی بهشون نداشت، برای همین داره یکی یکی فداشون می کنه اما چرا...چرا گذاشت که من بکشمشون؟
باز هم همگی در فکر فرو رفتیم. چرا خود م
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
2فک کنم ایناحرفای نویسنده خودش بودکه از زبون لاراو ایزاکین گفته شد...
۱۱ ماه پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
کل متنای رمان حرفای نویسندس
۱۱ ماه پیشثریا
8خون حقیقی داخل همون غار که مجسمه بود و یه گوی دستش بود نیست؟
۱۱ ماه پیشصبا
3آره به نظرم به اون مکان مربوط میشه
۱۱ ماه پیشثریا
2خسته نباشی 💕🤗
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ساناز
1💜❤️🤍🧡💙🩶💚🤎🩵💛