لرد تاریکی به قلم حدیث افشارمهر
پارت هفتاد و یک :
احساس ضعف عمیقی کل وجودم را در بر گرفت. باز هم در زندگیام به نقطه ای رسیدم که احساس کردم هیچکس واقعا و در حدی که لایقم باشد، دوستم ندارد.
نفسم را از سینه بیرون دادم و در میان نور شمع ها و مشعل ها، در حالیکه باد می وزید و صورت داغ کردهام را خنکی میبخشید، جنگال را توی گوشت فرو کردم و آن را توی دهانم گذاشتم. مزهی فوقالعادهای داشت. مثل دیگر چیزها، حتی دستپخت و طرز غذا پختن در این س
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
5هنوزم دوست ندارم اینافقط یه خواب باشه
۱۲ ماه پیشثریا
5همینجوری پیش برن نیک و زین و لکس کل ارتش رو نابود میکنن😁😎
۱۲ ماه پیشصبا
1امیدوارم واقعا نابود شن
۱۲ ماه پیشآمنه
5عالیه چرا لرد فکر میکنه انسان نمیتوانه قوی باشه در واقع انسان برای رسیدن به عشقش قویترین ودر صورت از دست دادن ویا دیدن خیانت از طرف عشقش ضعیف ترین فرد در زندگی میشه پس تا وقتی رسیدن لارا قوی هست
۱۲ ماه پیشساناز
2💚🩶💛🧡❤️💜💙🤎🤍🩵
۱۲ ماه پیشفاطی
5من در سرزمین مدوسا سرگردانم نمیدانم باید چه کنم.گوشه ای ایستاده ام در تماشای مردن سربازها.تشکر ویژه از نویسنده عزیزم پارت خوبی بود
۱۲ ماه پیشسهیل۲۹
9واقعا برای سرنوشت و احساس لارا بعد از پیروزی دراگونیا نگرانم🥲🥲🥲
۱۲ ماه پیشثریا
7وقتی لرد به لارا میگه دختر کوچولو خیلی خوبه 💗🥺
۱۲ ماه پیشثریا
4خسته نباشی عزیزم🤗🌹
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نیلوفر آبی
0عالی بود ممنون خسته نباشید