پارت هفتاد و نهم :

با تعجب و ابروهایی بالا رفته و شکایتی در صدایم گفتم:
-تو تمام این مدت اینجا بودی؟
با جدیت به سرتاپایم نگاهی انداخت و گفت:
-مواظب بودم که کسی نیاد.
خواستم با غیض از کنارش رد شوم اما مچ دستم را اسیر انگشتان مردانه اش کرد و شانه به شانه اش از حرکت ایستادم. در گوشم آهسته زمزمه کرد:
-شب وقتی که همه خوابیدن بیدار بمون، کار مهمی باهات دارم.
با لجبازی به چشمان بنفشش خیره شدم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • طوفان

    0

    یاد این اهنگ افتادم یعنی دهن مغزم و باید سرویس کنم.. شب به گلستان تنها منتظرت بودم 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • Zehi

    1

    وای یعنی خون حقیقی کجاست 🙈

    ۱۱ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    تو جیبم

    ۱۱ ماه پیش
  • Zehi

    1

    خو زودتر میگفتی🤣🤣🙈

    ۱۱ ماه پیش
  • Zehi

    1

    یعنی ممکنه سرنوشت عوض شده🤔⚡

    ۱۱ ماه پیش
  • صبا

    1

    یه تئوری اون خون پیدا میشه اما ایزاکین اون رو نمی خوره،لارا میخوردش و جاودانه میشه

    ۱۱ ماه پیش
  • صبا

    1

    خیلی ممنونم با بت پارت طولانیت ولی نمی میره نباید بمیرهههههه😭

    ۱۱ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    2

    🙄جااان..چیشد؟؟؟😦😦😦😦

    ۱۱ ماه پیش
  • آمنه

    1

    الان که فقط اونها رو توی تاریکی جنگل نذاشتین الان فکر منهم اونجا گیر کرده حالا شما بیا ودرستش کنید پارت عالی

    ۱۱ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    1

    یه سوال..آیا همه مردم این سرزمین دراگون هستن؟ بعد غذاشون چطوریه مثل ما غذا میپزن 😅

    ۱۱ ماه پیش
  • نوراطهودیان وحیدباقی

    1

    خیلی رمان قشنگ وجذاب هست فقط مشکلش اینه خیلی خیلی پارت میزارید وگرنه منکه عاشقش شدم

    ۱۱ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    کمتر پارت میذارم پس🤣

    ۱۱ ماه پیش
  • کلثوم

    1

    نهههههههههههه

    ۱۱ ماه پیش
  • نفیسا

    1

    ممنونم ازت.عالی هست این رمان .من ماه به ماه میام این جا و اول میام سراغ لرد تاریکی.موفق باشی عزیزم

    ۱۱ ماه پیش
  • نازلی

    1

    این کامنت جهت زیاد شدن کامنت های حدیث جونه تا در جهت قطع نکردن رمان ان شاالله تاثیر گذار باشه😂👏❤️👏👏👏👏👏

    ۱۱ ماه پیش
  • نازنین

    1

    احسنت بر این قلم ذهن خلاق موفق باشید👏✨️✨️🌱🌱🌱❤️❤️🌈

    ۱۱ ماه پیش
  • طلا

    1

    با تشکر از نویسنده خوش قلم مون دوستان تشویققققققق👏👏👏👏👏🤭❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • گیسو کمند

    1

    بی نظیره محشررررررررره😂❤️👏

    ۱۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    نمیدونم چرا یاداین اهنگه افتادم میگفت شب به گلستان تنها،منتظرت بودم😂😂😂

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️