لرد تاریکی به قلم حدیث افشارمهر
پارت هفتاد و نهم :
با تعجب و ابروهایی بالا رفته و شکایتی در صدایم گفتم:
-تو تمام این مدت اینجا بودی؟
با جدیت به سرتاپایم نگاهی انداخت و گفت:
-مواظب بودم که کسی نیاد.
خواستم با غیض از کنارش رد شوم اما مچ دستم را اسیر انگشتان مردانه اش کرد و شانه به شانه اش از حرکت ایستادم. در گوشم آهسته زمزمه کرد:
-شب وقتی که همه خوابیدن بیدار بمون، کار مهمی باهات دارم.
با لجبازی به چشمان بنفشش خیره شدم
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
Zehi
1وای یعنی خون حقیقی کجاست 🙈
۱۱ ماه پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
تو جیبم
۱۱ ماه پیشZehi
1خو زودتر میگفتی🤣🤣🙈
۱۱ ماه پیشZehi
1یعنی ممکنه سرنوشت عوض شده🤔⚡
۱۱ ماه پیشصبا
1یه تئوری اون خون پیدا میشه اما ایزاکین اون رو نمی خوره،لارا میخوردش و جاودانه میشه
۱۱ ماه پیشصبا
1خیلی ممنونم با بت پارت طولانیت ولی نمی میره نباید بمیرهههههه😭
۱۱ ماه پیشسهیل۲۹
2🙄جااان..چیشد؟؟؟😦😦😦😦
۱۱ ماه پیشآمنه
1الان که فقط اونها رو توی تاریکی جنگل نذاشتین الان فکر منهم اونجا گیر کرده حالا شما بیا ودرستش کنید پارت عالی
۱۱ ماه پیشسهیل۲۹
1یه سوال..آیا همه مردم این سرزمین دراگون هستن؟ بعد غذاشون چطوریه مثل ما غذا میپزن 😅
۱۱ ماه پیشنوراطهودیان وحیدباقی
1خیلی رمان قشنگ وجذاب هست فقط مشکلش اینه خیلی خیلی پارت میزارید وگرنه منکه عاشقش شدم
۱۱ ماه پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
کمتر پارت میذارم پس🤣
۱۱ ماه پیشکلثوم
1نهههههههههههه
۱۱ ماه پیشنفیسا
1ممنونم ازت.عالی هست این رمان .من ماه به ماه میام این جا و اول میام سراغ لرد تاریکی.موفق باشی عزیزم
۱۱ ماه پیشنازلی
1این کامنت جهت زیاد شدن کامنت های حدیث جونه تا در جهت قطع نکردن رمان ان شاالله تاثیر گذار باشه😂👏❤️👏👏👏👏👏
۱۱ ماه پیشنازنین
1احسنت بر این قلم ذهن خلاق موفق باشید👏✨️✨️🌱🌱🌱❤️❤️🌈
۱۱ ماه پیشطلا
1با تشکر از نویسنده خوش قلم مون دوستان تشویققققققق👏👏👏👏👏🤭❤️
۱۱ ماه پیشگیسو کمند
1بی نظیره محشررررررررره😂❤️👏
۱۱ ماه پیشاکرم بانو
1نمیدونم چرا یاداین اهنگه افتادم میگفت شب به گلستان تنها،منتظرت بودم😂😂😂
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0یاد این اهنگ افتادم یعنی دهن مغزم و باید سرویس کنم.. شب به گلستان تنها منتظرت بودم 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣