پارت هفتاد و دوم :

لارا در همان حین در جنگل ایستاده بود. با یک چشمی که بسته و چشم دیگری که باز بود و با دقت که به هدفش که یک صفحه ی چوبی بود نگاه می کرد. وقتی دست او از زیر گردن و بازویش رد کرد و تیرکمان را به دست گرفت، نفس های لارا به شماره افتاد. درحالیکه دستش را تنظیم می‌کرد کنار گوشش زمزمه کرد:
-باید هدفت رو دنبال کنی، باور کنی که اون رو توی چنگت داری و بعد...
انگشت ظریف لارا را از روی ماشه کشید و تیر ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Biti

    0

    آخ آخ آخ اینقدر که من از دست این مارمولک پشت کنتور مدوسا حرص خوردم از داداش الاغم نخوردم،تروخدا مدوسا و فقط واسه یه صحبت دوستانه بدین من🔪🔪🔪🔪🎀🥹

    ۴ ماه پیش
  • سوین

    1

    کاش مدوسارو دست من میدادن چه شکنجه هایی که روش انجام میدادمممممم🤌🫴

    ۵ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    جوووون🤣

    ۵ ماه پیش
  • سوین

    1

    کاری میکردم همون ناخونای سیاهشو به عنوان ناهار بخوره😂🤣

    ۵ ماه پیش
  • مرضیه

    1

    خودمونیم هااا این با هم خوب بلده ناززکنه قشنگ حرفش رو به کرسی مینشونه

    ۱۰ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    خیلی عالی بود ممنون خسته نباشید

    ۱۱ ماه پیش
  • گیسو‌کمند

    2

    میگم امروز مگه جمعه نیس!! پس پارت بعدی کی میاد؟؟ بی صبرانه مشتاقیم🌚😍

    ۱۲ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    شب میاد عزیزم

    ۱۲ ماه پیش
  • گیسو‌کمند‌

    2

    خیلی ممنون از شما نویسنده خوش قلم و خوش قول👏🥰❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطی

    10

    و چه دوستم دارهایی که غوغا به پا میکند در دل ها...حس کسی را دارم که در دشت پراز گلهای صورتی قدم میزنم و چه طعمی دارد این عشق عجیب به ذائقه ام خوش نشسته

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    نوشته خیلی خوشکلی داری

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطی

    1

    نظر لطفته عزیزم🙏

    ۱۲ ماه پیش
  • گسیو‌کمند‌

    1

    تا اینجا که رمانه عااالی بوده♡ بنازم به قلمت حدیث جون ☆♡☆#پایه ثابت رمانِ لرد تاریکی...♤》

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    این رمان . . .. بی نظیررررررررره😍❤️بنازم به قلمت حدیث جون👏👏👏👏❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    9

    تا حالا نشنیدم کسی واسه رفتن به جنگ، دلبری کنه😁😁😁

    ۱۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

    ۱۲ ماه پیش
  • elina

    1

    ببخشید لرد

    ۱۲ ماه پیش
  • elina

    2

    واقعا جالبه دلم میخواد لارا و رد به هم برسن ❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • ...

    2

    من عاشق لارا ، لرد ،زین و همه افراد این رمانم حتی مدوسااااا😭الان فک کنم باید به این که روی شخصیت های منفی کراش میزنم عادت کرده باشم اما نه هنوز انگار قرار نیست عادت کنم😅

    ۱۲ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    عزیزمممم

    ۱۲ ماه پیش
  • صبا

    3

    به به چه دختر باهوشیییی♡♡

    ۱۲ ماه پیش
  • ثریا

    2

    ممنون عزیزم 💛🧡💜

    ۱۲ ماه پیش
  • ثریا

    3

    با این کارا مگه لرد میتونه بگه نه😎😁

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️