لرد تاریکی به قلم حدیث افشارمهر
پارت هفتاد و پنجم :
با جدیت و صراحت زیاد این جمله را به زبان آورد. سرم را تکان دادم و همان طور که پوتین هایم را محکم می کردم به سمت جای خلوتی از جنگل به حرکت در آمدم. روی شانه ام تیر و کمان را انداخته بودم و سوت زنان دنبال جای مناسبی بودم که تا حد زیادی از جمعیت فاصله داشته باشم. وقتی به جای مورد نظر رسیدم، از یک درخت تنومند و کهن سال بالا رفتم و روی یکی از شاخه های مرتفع نشستم و نقشه را باز کردم. مکانهایی که
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
ساناز
0🩶💙💜🩵💚❤️🤍💛🧡🤎
۱۱ ماه پیشسونیا
10چرا هر کسی که نگران کسی که دوستش داره میشه بجایی که بغلش کنه بگه سالمی یهو یکی میخوابونه زیر گوشش آخه زدن میشه دوست داشتن 🥴 خب درکل دست نویسنده درد نکنه خیلی رمان قشنگیه همین جوری ادامه بده واقعا کاش میشد هر روز پارت بذاری خیلی رمانتو دوست دارم 🤍
۱۱ ماه پیشتمناا
3اخه عشق باید تمامش شور و شعور باشه حتی وقتی ازش عصبانی هستی ...ایزی از این کارت اصلا خوشم نیومد لطفا تکرار نشه البته میدونم لارا کاری میکنه دو دقیقه بعد به پاش بیافته
۱۱ ماه پیشفاطی
3لرد جان خودت پشیمون میشی والا..این کارا چیه..لارا رو صبرش یکم کار کن
۱۱ ماه پیشثریا
2ایزاکین این چه کاری بود آخه طفلک رفته برات اطلاعات جدید آورده باید بوسش کنی🥲💕
۱۱ ماه پیشآمنه
5ای بابا این ایزاکین چرا این بدبخت رو زد اخه اون که ضعیف هست ودرد بیشتری می کشد راستی سوال دارم الن ایزاکین درد این سیلی رو هم احساس میکنه اخه همه حالت های لارا رو احساس میکرد عالی بود
۱۱ ماه پیشثریا
2آره حس میکنه
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نیلوفر ابی
0عالی بود ممنون خسته نباشید