کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت دویست و دوازده :
با خنده از پشت سرم گفت:
-کجا؟
جوابش را ندادم وطی یک گریز آشکار حین فاصله گرفتن از او و نگاه سرخوشش، سعی کردم به یاد بیاورم کیفم را کجا گذاشته بودم. لبهی تخت بود. با عجله به همان سمت رفتم و زیر نگاه خندان کوهیار، بندش را بدون آنکه روی شانه بگذارم در دستم گرفتم و به سمت در پا تند کردم.
همانطور که نگاهش به فرارم بود، در کمال خونسردی هر دو دستش را در جیبهای شلوارش فرو برد و با بدجنسی ت
لطفا صبر کنید...

شادان
0واقعا بعد از اونهمه استرس چقد این روزاشون قشنگهه