پارت دویست و دوازده :

با خنده از پشت سرم گفت:
-کجا؟
جوابش را ندادم وطی یک گریز آشکار حین فاصله گرفتن از او و نگاه سرخوشش، سعی کردم به یاد بیاورم کیفم را کجا گذاشته بودم. لبه‌ی تخت بود. با عجله به همان سمت رفتم و زیر نگاه خندان کوهیار، بندش را بدون آنکه روی شانه بگذارم در دستم گرفتم و به سمت در پا تند کردم.
همانطور که نگاهش به فرارم بود، در کمال خونسردی هر دو دستش را در جیبهای شلوارش فرو برد و با بدجنسی ت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    واقعا بعد از اونهمه استرس چقد این روزاشون قشنگهه

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️