کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت دویست و ده :
با چشمهایی گرد شده به سمتش برگشتم.
-این صدای کی بود؟!
مکثم به ثانیه نکشید، بدون آنکه منتظر جواب کوهیار بمانم یکباره خشمم از زمین و زمان فوران کرد و نمیدانم با کدام قسمت از منطقم تا آن حد بیمنطق شدم که به بدترین احتمال ممکن فکر کردم و با بغضی که سعی داشتم پنهانش کنم، لب زدم:
-ظاهرا مزاحم خلوتتون شدم... برو کنار من برم!
بلافاصله بازویم را گرفت و همزمان دست دیگرش نرم را روی لبها
لطفا صبر کنید...

شادان
0حالا که هست رها لذت ببر از این همه خوبی و نعمت