پارت دویست و نهم :

دیدن آن عکس کافی بود تا با سرعت نور به گذشته برگردم. به شبهایی که در سکوت حیاط کنار حوض می‌نشستم و گاهی یک دل سیر اشک می‌ریختم. اشکهایی که نیمی خوشی و نیمی غم داشت. خیلی گذشت تا توانستم آن گذشته را پشت سر بگذارم. ماه‌بانو کمک کرده بود یاد بگیرم با نداشته‌هایم کنار بیایم و فقط به جلو نگاه کنم. همین باعث شد کم‌کم عادت شب‌نشینی و گریه از سرم بیفتد. بعدها آن حوض هم از میان حیاط برداشته شد اما

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    به به مادرشوهر هم بالاخره اومد

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️