کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت دویست و دوم :
بوی خوش قهوه چشمهایم را باز کرد. شاید یک ساعتی بود که همانطور بیحرکت، گوشهی حیاط جا خوش کرده بودم. اینکه زیر آفتاب کم جان پاییز چند بار دیدار روز قبل را مرور کردم، آمارش از دستم در رفته بود. حرفهایی که بعد از آن آغوش بینمان رد و بدل شد. حالا میدانستم کسی که به مادرم خبر داده بود من زندهام و بعد از سالها او را به تکاپوی دوباره پیدا کردنم انداخته بود، ملوک بود. او قبل از مرگش مادرانگی
لطفا صبر کنید...
