کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت دویست و ششم :
تا خودِ صبح از این پهلو به آن پهلو شده بودم تا بلکه خوابم ببرد و ذهن واماندهام دست از اراجیف بافتن بردارد اما با همهی تلاشی که کرده بودم، بیشتر از سه چهار ساعت نتوانسته بودم پلک روی هم بگذارم و ماحصلش شده بود سر درد وحشتناکی که تا چشمهایم پیشروی کرده بود.
-رها، رها بدو بیا اینو ببین!
صدای نغمه که از بیرون اتاق با حالتی پرهیجان صدایم میکرد، باعث شد بلاخره از تخت دل بکنم و از جا بÙ
لطفا صبر کنید...
