پارت دویست و هفتم :

از ساختمان دفتر که بیرون آمدم، تیغ آفتاب چشمم را زد. از آن روزهای پاییزی بود که گرمایش بویی از پاییز نداشت و آن مانتوی مخمل کبریتی داشت خفه‌ام می‌کرد. شاید هم آنقدری از دیدن درب پلمپ نشده دفتر خودم و کوهیار دچار هیجان شده بودم که گر گرفته بودم. این شده بود دومین خبر خوب امروز، پیام فائزه و اینکه مستقر شده بود، اولین خبر بود که بعد از چک کردن پیامش خیالم را راحت کرده بود. فقط مانده بود خودÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    احتمالا کوهیار رفته مادرشو راضی کنه دیگه .. ولی منم حسابی کنجکاو این اتاقم

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️