کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت دویست و هفتم :
از ساختمان دفتر که بیرون آمدم، تیغ آفتاب چشمم را زد. از آن روزهای پاییزی بود که گرمایش بویی از پاییز نداشت و آن مانتوی مخمل کبریتی داشت خفهام میکرد. شاید هم آنقدری از دیدن درب پلمپ نشده دفتر خودم و کوهیار دچار هیجان شده بودم که گر گرفته بودم. این شده بود دومین خبر خوب امروز، پیام فائزه و اینکه مستقر شده بود، اولین خبر بود که بعد از چک کردن پیامش خیالم را راحت کرده بود. فقط مانده بود خودÙ
لطفا صبر کنید...

شادان
0احتمالا کوهیار رفته مادرشو راضی کنه دیگه .. ولی منم حسابی کنجکاو این اتاقم