خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و هفتم :
صبح، برخلاف روزهای قبل، با صدای آلارم از خواب پریدم.
چند ثانیه خیره به سقف موندم.
بعد نگاهم افتاد روی ساعت.
نه خبری از عجله برای رسیدن به بیمارستان بود، نه شیفتی سنگین
امروز قرار بود چند ساعت از بیمارستان فاصله بگیرم.
چند ساعت از فکر کردن به برزین.
همین فکر کافی بود که گوشهی لبم کمی بالا بره.
از تخت پایین اومدم و جلوی کمد ایستادم.
چند Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

محمدطاها
0چقدر کم پارت مینویسین ادم دوست داره زودتر بقیه داستان رو بدونه این قدر کم مینویسین لااقل هر روز یه پارت بزارین یا دوتاش کنین واقعا جذاب هست و میخوام بقیه اش رو بدونم چی میشه ممنون از قلم زیباتون