خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و یک :
بالاخره مهمونی داشت تموم میشد.
صدای خندهها کمکم جای خودش رو به خداحافظیهای پشت سر هم داده بود و هر کسی دنبال کفش و کیف خودش میگشت.
من اما از اول تا آخر، بیشتر از اینکه حواسم به مهمونی باشه، توی فکر بودم.
فکر حرفهای سهیل...
فکر تماس برزین...
و بیشتر از همه، اون جملهای که هنوز مثل یه زخم تازه توی ذهنم تکرار میشد.
"ترنم تمام زندÚ
لطفا صبر کنید...

محرابی
0بلوط جان همین جوری مامانت قربون صدقه سهیل بره داماد خودش میشه اونم که بدش نمیاد خیلیم دوست داره. ممنون زیبا ودلنشین بود خدا قوت