خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و نهم :
_باید یه چیزایی برای بعد بمونه.
چند لحظه نگاهش کردم.
این پسر واقعاً تصمیم گرفته بود من رو دیوونه کنه!
_تو عمداً نمیخوای بگی، نه؟
خندید.
_شاید.
_سهیل!
_جانم؟
با جانم گفتنش به جوری شدم و لب زدم:
_حداقل یه سرنخ بده.
_چه سرنخی؟
_مثلاً... همسن خودته؟
چند ثانیه فکر کرد.
_تقریباً.
ابرو بالا انداختم.
_ت
لطفا صبر کنید...

محرابی
0حق داری بلوط جان منم گیج شدم که برزین این همه میگه عاشق ترنمم وفراموشم کن چرا براش مهمه باسهیل بری تو رابطه. سهیل خیلی خوبه کاش دل بکنی ازبرزین وباسهیل خوب بشی. ممنون زیبا ودلنشین بود خدا قوت عزیزم