خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و دوم :
_تو برای همهی بیمارها همینقدر اهمیت قائل میشی؟
سؤالش باعث شد نگاهم دوباره سمتش برگرده.
_چرا اینو میپرسین؟
جواب نداد و فقط نگاهم کرد.
همون نگاه سنگین و عمیقش کافی بود تا صورتم داغ بشه.
_نمیدونم.
صدای خودم پایینتر از چیزی بود که میخواستم.
برزین لیوانش رو روی میز گذاشت.
_من میدونم.
قلبم محکم زد.
_چی رو؟
لطفا صبر کنید...

محرابی
0ممنونم زیبا بود. ای بابا کاش میشد دل نبنده چون ترنم بعد احساس میکنه برای برزین بهشون نزدیک شده