خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و سوم :
و درست همون لحظه صدایی از چند قدم اونطرفتر اومد.
.
_بلوط...
قدمهاش متوقف شد و تمام بدنش خشک شد.
قلبش انگار یک لحظه از حرکت ایستاد.
نه...ممکن نبود.آروم برگشت به سمت صدا...
و همون لحظه تمام چیزی که از صبح سعی کرده بود ازش فرار کنه، درست چند متر جلوتر از خودش ایستاده بود.
برزین بود.
کنار ماشین مشکیش ایستاده بود.
کت تیرهای پوشیده ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

nili
0درسته که عاشق زنشه ولی اگه قرار در آینده ای نه چندان دور حسی به بلوط داشته باشهه چرا اینجوری حرف میزنه باهاشش اعصابم خورد شد