پارت پنجاه و سوم :

و درست همون لحظه صدایی از چند قدم اون‌طرف‌تر اومد.
.

_بلوط...

قدم‌هاش متوقف شد و تمام بدنش خشک شد.

قلبش انگار یک لحظه از حرکت ایستاد.

نه...ممکن نبود.آروم برگشت به سمت صدا...

و همون لحظه تمام چیزی که از صبح سعی کرده بود ازش فرار کنه، درست چند متر جلوتر از خودش ایستاده بود.

برزین بود.‌

کنار ماشین مشکیش ایستاده بود.

کت تیره‌ای پوشیده ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت برزین در رمان خفته در راز برزین
تصویر شخصیت ترنم در رمان خفته در راز ترنم
تصویر شخصیت بلوط در رمان خفته در راز بلوط
آخرین نظرات ارسال شده
  • nili

    0

    درسته که عاشق زنشه ولی اگه قرار در آینده ای نه چندان دور حسی به بلوط داشته باشهه چرا اینجوری حرف میزنه باهاشش اعصابم خورد شد

    ۶ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    😢😢😢

    ۶ روز پیش
  • محرابی

    0

    ممنون زیبا ودوست داشتنی بود خدا قوت نویسنده عزیز. قلمتون ماندگار. بیچاره بلوط

    ۶ روز پیش
  • شیوا

    0

    چقدبی انصاف واقعا بلوط خودش میدونه اوضاعش چجوریه

    ۶ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️