خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت سوم :
چشمهای برزین برق عجیبی زد.
مرتیکه انگاری از جوابم خوشش اومده بود و همین بیشتر رو اعصابم بود.
پرونده رو محکم بستم.
_اجازه بدین به کارم برسم.
چیزی نگفت.فقط همونطور نگام میکرد.
که کمکم حس کردم دارم زیر نگاهش آب میشم.
اخمامو تو هم کشیدم.سرمو انداختم پایین و شروع کردم به نوشتن توی پرونده.
اما تمرکز کردن غیرممکن بود.
وقتی یکی اون شکلی زل زده باشه به آدم، چطوری باید تمرکز کرد؟
چند ثانیه بعد دیگه طاقت نیاوردم.
پرونده رو بستم.
_کارم تموم شد.
و بدون اینکه منتظر جوابش بمونم از کنارش رد شدم.
قدمهام تند بود انگار داشتم فرار میکردم.
از چی؟نمیدونستم.از خودش؟از نگاهش؟
یا از حسی که موقع نگاه کردنش بهم دست میداد؟
وقتی رسیدم به ایستگاه پرستاری، تازه نفسم برگشت.
_روانی...
زیر لب گفتم.
_مرتیکهی روانی...
اما ته دلم مطمئن نبودم فقط روانیه.
یه چیز دیگه هم بود.یه چیزی که نمیفهمیدمش...
شیفتم ساعت سه تموم شد.
خستهتر از همیشه از بیمارستان زدم بیرون.
یه تاکسی گرفتم و نیم ساعت بعد جلوی خونه پیاده شدم.
هنوز کلیدو نچرخونده بودم که در باز شد.
و یه دختر موفرفری خودش رو پرت کرد بغلم.
_بلوووووط اومد!
خندهم گرفت.
_خفه شو بلور..
بلور خواهر کوچیکم بود.
بیست و یک ساله ش بود دانشجوی روانشناسی بودو بزرگترین آفت زندگی من.
ازم جدا شد و چشم ریز کرد.
_چرا قیافت شبیه جنازهها شده؟
_ممنون از محبتت.
_خواهش میکنم.
صدای مامان از آشپزخونه اومد:
_بلور بذار دخترم نفس بکشه.
وارد خونه شدم.
بوی قورمهسبزی معروف مامان پیچیده بود خسته روی مبل ولو شدم.
مامان از آشپزخونه بیرون اومد و
یه نگاه بهم انداخت.
و بلافاصله اخماش رفت تو هم.
_باز چی شده؟
نالیدم.
_هیچی شیفتم خیلی سنگین بود.
بلور کنارم نشست.
_دروغ میگه.
مامان دست به کمر ایستاد.
_بلوط؟
_مامان تو هم شروع نکن.
_پس چرا این شکلیای؟
پوفی کشیدم.
_خستهم.
بلور زد زیر خنده.
_خسته نیست.یه چیزی شده.
سرمو چرخوندم سمتش.
_تو چرا انقدر فضولی؟
_چون خواهرتم.
بعد چشمهاشو ریز کرد.
_نکنه یه پسره؟
بالشو برداشتم کوبیدم تو صورتش.
_خفه شو.
صدای خندهی مامان بلند شد.
بلور بالشو کنار زد.
_دیدی؟دیدی؟قطعاً یه پسره.
_بلوووور...
_حالا اسمش چیه؟
_ببند دیگه..
_خوشتیپه؟
_بلور قسم میخورم میکشمت.
قهقهه زد.
_پس خوشتیپه.
چشمامو بستم.
خدایا...این دختر یه روز منو روانی میکنه.
اما بدبختی اینجا بودکه همون لحظه تصویر برزین دوباره اومد تو ذهنم.
اون کت مشکی همیشگی تنش اون نگاه لعنتیش.اون چشمهای تیره ش.
سریع چشمامو باز کردم.
نه.نه بلوط.دیگه شورشو درآوردی.
فقط یه همراه بیماره همین.
اما هرچی بیشتر سعی میکردم بهش فکر نکنم بیشتر یادش میافتادم
بلور هنوز داشت ریزریز میخندید.
_پس خوشتیپه...
بالش دوم رو برداشتم.
_بلور...
فوراً دستاشو برد بالا.
_باشه بابا. چیزی نگفتم.
مامان ظرف سالاد رو گذاشت روی میز.
_بسه دیگه دوتاتون ...
بعد رو به من گفت:
_بلوط برو لباستو عوض کن. غذا سرد شد.
با یه ناله از روی مبل بلند شدم.
_الان میرم.
نیم ساعت بعد هر سه دور میز نشسته بودیم.
بلور طبق معمول بیشتر از اینکه غذا بخوره حرف میزد.
_امروز استادمون میگفت آدمای دروغگو موقع حرف زدن زیاد پلک میزنن.
قاشقمو بردم سمت دهنم.
_خب؟
_خب هیچی.
بعد یهو خیره شد بهم.
_تو امروز زیاد پلک میزدی.
چشمام گرد شد.
_ولم میکنی؟
قهقهه زد.
مامان هم خندید.
_بچه رو اذیت نکن.
بلور لبشو جمع کرد.
_من فقط نگران خواهرمم.
_دروغگو.
_واقعاً نگرانتم.
بعد آرومتر گفت:
_چند وقته خیلی خستهای بلوط.
این بار جواب ندادم.چون راست میگفت.
از وقتی رفته بودم بخش مراقبتهای ویژه، زندگیم شده بود خواب و بیمارستان.
بیمارستان و خواب.
و حالا یه همراه بیمار اعصابخردکن هم بهش اضافه شده بود.
لعنتی.باز یادش افتادم.
بعد از شام رفتم توی اتاقم.خودمو روی تخت پرت کردم.
گوشی رو برداشتم.یه کم اینستا بالا پایین کردم.
یه کم آهنگ گوش دادم.یه کم سعی کردم بخوابم.
اما هر بار چشمام بسته میشد...
جلوی چشمم ظاهر میشد.
پوفی کشیدم.
_خاک تو سرت بلوط.غلت زدم اونور.
_انگار قحطی مرد اومده.
باز غلت زدم اینور.
_اصلاً کی گفته خوشتیپه؟
دو ثانیه مکث کردم.
_خیلیم خوشتیپ نیست...
بعد خودم جواب خودمو دادم.
_دروغ چرا.
هست.بالشو کشیدم روی صورتم.
_اهههههه.
ساعت نزدیک نه شب بود که از خونه زدم بیرون.
شیفت شب شروع میشد.
هوا خنکتر شده بود.خیابونها شلوغ بودن.
اما ذهن من جای دیگهای بود.
تمام مسیر تا بیمارستان به خودم قول دادم امشب اصلاً سمت اتاق ۳۰۷ نرم.
اصلاً نگاش نکنم.اصلاً بهش فکر نکنم.
من پرستار بودم و اون همراه بیمار.
همین.
تمام.
اما درست لحظهای که وارد بخش شدم...
فهمیدم امشب قراره با شبهای قبل فرق داشته باشه.
بخش روی هوا بود.دو تا پرستار با عجله از کنارم رد شدن.
یکی از پزشکها سریع وارد اتاق پزشکان شد.
اخمام رفت تو هم.
_چی شده؟
مهسا یکی از بچه های شیفت پروندهای رو توی بغلش جابهجا کرد.
_نشنیدی؟
_چیو؟
نگاهی به اطراف انداخت.
بعد آروم گفت:
_اتاق ۳۰۷...
قلبم یه ضربه زد.
_چی شده؟
_فکر کنم بیمار واکنش نشون داده.
خشکم زد.
_چی؟
_یکی از پرستارا میگه انگشت دستش تکون خورده.
برای چند ثانیه فقط خیره نگاهش کردم.
انگار مغزم از کار افتاده بود.
بعد بیاختیار سرم چرخید سمت انتهای راهرو.
سمت اتاق ۳۰۷.همون اتاقی که پشت درش هزار تا سوال خوابیده بود.
همون اتاقی که زنی دو سال بود بین مرگ و زندگی معلق مونده بود.
و همون اتاقی که برزین تقریباً زندگیشو اونجا جا گذاشته بود.
نفسم آروم بیرون رفت.
_تکون خورده...؟
مهسا شونه بالا انداخت.
_هنوز معلوم نیست اشتباه دیده باشن یا نه.
اما پزشکا دارن دوباره معاینهاش میکنن.
و درست همون لحظه درِ اتاق ۳۰۷ باز شد.همهی سرها به اون سمت چرخید.
و مردی از اتاق بیرون اومد که صورتش از همیشه رنگپریدهتر بود.
برزین بود..
انگار کسی زیر پاشو خالی کرده بود و وقتی نگاهش توی راهرو روی من افتاد برای یک لحظه کوتاه چیزی توی چشمهاش دیدم که قبلاً ندیده بودم.
لطفا صبر کنید...
