خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت بیست :
چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم.به مردی که روبهروم نشسته بود اما انگار چند کیلومتر از من فاصله داشت.
گلوم خشک شده بود.دلم نمیخواست این همه غم رو توی صورت یه آدم ببینم.
آروم گفتم:
_شاید... شاید دکترا اشتباه کنن.
هیچ واکنشی نشون نداد.
ادامه دادم:
_توی بیمارستان کم پیش نیومده بیمارایی که همه ازشون قطع امید کرده بودن، یه روز برخلاف انتظار همه برگشتن.
لطفا صبر کنید...
