پارت هفده :


راوی

بلوط لبخند کمرنگی زد.

_خوشحال می‌شم اگه کاری از دستم بربیاد انجام بدم.

برزین چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آروم سر تکون داد.

_ممنون.

اما انگار گفتنش برای مردی مثل برزین، از یک جمله طولانی سخت‌تر بود.

بلوط لباس فرم سفیدش رو عوض کرد.

مانتوش رو پوشید و شالش رو مرتب کرد و کیفش رو برداشت.

وقتی از رختکن بیرون اومد، برزین کنا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    ممنونم عالی مثل همیشه. ای بابا خواستگاری رو پیچوندی مامانت خفت میکنه دختر

    ۵ ساعت پیش
کپی شد!