خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت شانزده :
راوی
پنجشنبه بود..از همون اول صبح، بیمارستان شلوغتر از همیشه بود.
پروندههای روی هم تلنبار شده همراه بیمارها مدام سؤال میپرسیدن و کلافه کننده بود برای بلوط.
صدای بیوقفه دستگاهها و پرستارهایی که حتی فرصت یه نفس کشیدن هم نداشتن.
بلوط از صبح یه چشمش به ساعت بود.
دلش میخواست زودتر بره خونه تا دوباره مامان و بلور غر نزنن که همه منتظر تو موندن.<
لطفا صبر کنید...
