خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت چهارده :
راوی
شب تقریباً از نصف گذشته بود.
تلویزیون روشن بود ولی هیچکس نگاهش نمیکرد.
مامان داشت لباسهای شسته شده رو تا میکرد.
بلور روی فرش ولو شده بود و با گوشیش ور میرفت.
و بلوط روی مبل لم داده بود و سعی میکرد به هیچچیز فکر نکنه.
البته که موفق نمیشد.
ذهنش مثل همیشه شلوغ بود.
اونقدر شلوغ که حتی صدای بلور هم دیگه رو مخش نمی
لطفا صبر کنید...
