کابوس واقعی به قلم زهرا زارعی
پارت بیست و هفتم :
تنها سردیِ دنیا که به من حس امنیت میداد و دوستش داشتم، همان تیغهی فلزی بود. بیصدا پلهها را یکییکی بالا رفتم. عطر کیک هویج فضا را پر کرده بود؛ لابد دستپخت مادرش بود. سعی کردم نادیدهاش بگیرم. خیلی وقت بود که طعم کیک خانگیِ یک مادر را نچشیده بودم. بوی عجیبی داشت؛ حواس مرا پرت میکرد به دوران سرخوشیهای دور. با خودم فکر کردم شاید بعد از قصاص آن سه نفر در صبح امروز، بتوانم دوباره به
لطفا صبر کنید...
