لیست کلیه پارتهای رمان جغد انبار : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 122
-
رمان جغد انبار - پارت 101
- نه! طول کشید تا متوجه بشه چی گفتم. - نه؟ کم کم داشت اخم غلیظی بین ابروهام جا خوش میکرد. شاید مغزم تا اون موقع خاموش بود و فقط فکر میکردم میفهمم ولی الان... تازه داشتم درک میکردم توی یه موقعیتی قرار گرفتم. با هر نفسی که میکشیدم قطرات آب روی پوستم میغلتیدن. باد خنکی زیر موهای خیسم میاومد ...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 102
- اینجان؛ یادت باشه اگر دستور پادشاه نبود اجازه ملاقات باهاشون رو نداشتی پس زیاد لفتش نده. سرباز جوخه صدی با بیمیلی اینا رو گفت و بعد در رو پشت سرم قفل کرد، درب هوشمند و سنگینی که فکر نکنم کسی به راحتی بتونه ازش رد بشه. چراغ بالای در قرمز شد و سر و صدای پشت سرش رو دیگه نشنیدم. نگاهم رو ازش گرف...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 103
یک ضربه. دو ضربه. سه، چهار، پنج... ضربات شلاق پشت سر هم روی کمر آرین فرود میاومد. با هر ضربه پوستش شکافه میشد؛ بیشتر و بیشتر تا جایی که خون سرخش روی زمین میچکید. صدای شلاق انقدر بلند و دلخراش بود که هر دفعه شونههام بالا میپرید و دلم ریش ریش میشد. باید چشمام رو میبستم تا این صحنه رو نبینم ن...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 104
بعد گذروندن این همه اتفاق درست نیست با یه انفجار وحشت کنم و روح از تنم جدا بشه، نه؟ میتونم کلی انفجار رو نام ببرم که هم توشون نقش داشتم و هم از نزدیک شاهدش بودم. حالا که بهش فکر میکنم عجب خوش شانسی بودم که زنده موندم. ولی این دفعه فرق میکرد... این دفعه دقیقا جفت گوشم جایگاه پادشاه رفت هوا و ر...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 105
«یه ربع مانده به چهار عصر _ پایتخت شاران _ منطقه پونزده» - چه اتفاقی افتاده؟ خواستم جلوتر برم که حس کردم یه چیزی زیر پام فشرده شد ولی قبل از اینکه لهش کنم سریع عقب رفتم. خشک شده سرم رو پایین بردم... یه کبوتر سفید... یه کبوتر که زخمی شده بود. مردمکهام خیره به بال خونینش لرزید و از قبل هم شوکهتر...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 106
- اِلی خواهش میکنم یه بار توی زندگیت به درد بخور! با حابیل و میترا و آرین برو کاخ شیث کیمبر، اونجا حواسم از بابت شما و دو قلوها هم راحته. اِلی تند تند سرش رو تکون داد و درحالی که دکمههای کتش رو میبست گفت: - خودت نمیایی؟ خواستم جواب بدم که یهو آرین از بالای اسبش با صدای بلند و صد البته پر از...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 107
- خود داریان با اون منم منم کردناش و تمام فحشایی که به ریشش بستم توی کاخش بهترین غذاها رو جلوم گذاشت و لباس اشرافی تنم کرد؛ بعد سگ شورشی یه پارچه گذاشته سرم ما هم گفتیم باشه خبر مرگشون نمیخوان مخفیگاهشون لو بره... دستامو چرا بستی ســــــــگ؟ - شما یه بانوی محترم هستین ازتون انتظار میره آرامش ...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 108
صدای آشنای جغد بین دیوارهای مرمری میچرخید. شاخ و برگ درختهای کاخ با ریتم باد میرقصیدن؛ سایهی هیولا مانندشون از پنجرهها میگذشت و روی کف زمین و دیوارها مینشست. کاخ مثل همیشه تاریک بود. تنها نور ماه کمکم میکرد جلوی پام رو ببینم و از روی پلهها نیفتم. پایین لباس شبم رو گرفتم و با احتیاط به ا...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 109
HaMiDe: این پفیوز مگه سیاهچاله نبود؟ اینجا چه غلطی میکنی؟ خشک شده و ناباور نالیدم: - تو رو بابام زندانی نکرد؟ یکی از نردهها رو گرفت و درحالی که قیافش از شدت فشار سرخ شده بود خودش رو بالا کشید. یعنی میگی من الان باور کنم ایلیا پشت نردهی ایوان وایساده؟ بر پدرش لعنت! نفس نفس زنان چشماش رو بست و د...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 110
- کوروش صادقانه جوابم رو بده. بین فرمانده ایمان و کوروش وایساده بودم. بابا و بقیهی مهمونها توی اتاق فرمان جمع شده بودن و من تا دیدم فرمانده ایمان کم مونده با لگد کوروش رو ببره بیرون، بدو بدو پشت سرشون رفتم. در واقع میشه گفت رسالتم این بود که نذارم کوروش بمیره یا حتی در اتاق فرمان رو پشت سرم ...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 111
#پارت_726 #جغد_انبار - غذای مورد علاقت چیه؟ - عام... مرغ بریونی با برنج سرخ شده. - منم کلم بروکلی. از مردای بلوند خوشت میاد یا چشم و ابرو مشکی؟ - چشم و ابرو مشکی با اختلاف خیلی زیاد. - من از همهی مردا خوشم میاد؛ مخصوصا شکلاتیهاشون. - ببخشید؟ اینجا به هر چیزی شباهت داشت به جز اتاق فرمان و تصم...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 112
- چی شده بابا؟ صدای لرزون و مبهوتم توی کل اتاق فرمان پیچید و تازه فهمیدم تا الان نفس کشیدن برام یه جوک بوده... . تمام مسیر اتاقم تا اینجا دستهام میلرزید و توی شوک بودم. چند بار نزدیک بود بیفتم؛ تا جایی که ایلیا مجبور شد بازوم رو بگیره و کمکم کنه. تصویر هیاهوی پایگاه هنوز جلوی چشمام بود... جوری...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 113
- ایلیا؟ تو مگه الان نباید سوار هلیکوپتر باشی اینجا چه غلطی میکنی؟ ایــــلیـــا! جیغ و داد زدنم اصلا کارساز نبود. نه آشر و نه ایلیا هیچ اهمیتی که بال بال زدنم ندادن و مثل دوتا حیوون وحشی گرسنه به جون هم افتادن. آشر یقهی ایلیا رو کشید و با کله رفت توی دماغ... بابا مرتیکه دماغش قسمت مورد علاقمه...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 114
«میگن یه سرزمین شبیه رهبرش میشه. همیشه از خودم میپرسیدم مگه ما و خانوادههامون چقدر تاریکیم که این بلاها داره ریشهی سرزمینمون رو میسوزونه؟ غافل از اینکه رهبر این جزیره خیلی وقت بود انتخاب شده بود... سرنوشتش رو باهاش گره زدن. حالا این جزیره ذره ذره داره به تاریکی کشیده میشه. و اینجا چیزی به ...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 115
- آشر؟ آشر کجاست؟ - هانا صبر کن! خدایا دختر ما هنوز مطمئن نیستیم ممکنه همهشون در حد همون حدس و گمان باشن. هــــانــــا! به تذکر و فریادهای بابا پشت سرم دقت نکردم. هر طوری شده از اون اتاق فرمان نحس بیرون زدم. فقط میدونم پایین دامنم رو گرفتم و بدو بدو از پلهها پایین رفتم. بابا از واکنشم جا خورد...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 116
- نمیدونم چرا یهو اینجوری شد! چرا یهو شاه آگوستوس باید همچین کاری کنه؟ فکر میکردم امروز میتونم همه چیزو درست کنم... یا حداقل جلوی خون و خونریزی رو بگیرم ولی... آشر همین طوری پریشون و عصبانی حرف میزد. تا جایی که حتی کارش داشت به سرزنش کردن خودش میرسید. نباید قضاوتش میکردم وقتی خودم هم بدتر ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 117
#جغد_انبار #پارت_780 - نلین؟ صدای آشنای پشت سرم رو میشناختم. همون آدمی که جدیداً به خوابم میاد؛ با اون چشمای آبی پشت ماسک و موهای سیاهش. گفته بودم که چقدر از سیاهی بیزارم؟ پس اگر انقدر ازش متنفرم... چرا گرفتارش شدم؟ اصلا اینجا کجاست؟ این چه جهنمیه که تا چشمام رو میبندم یهو خودمو وسطش میبینم؟...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 118
- چه اتفاقی افتاده؟ چرا لباست خونیه؟ آشر تند تند از پلههای قصر پایین اومد و خودش رو بهم رسوند. سربازهاش به محض شنیدن لحن نگران پادشاهشون با استیصال نگاهی به هم انداختن و بالاخره از سر راهم کنار رفتن. تا قبل از اون مکافاتی داشتم که بیا و ببین! فقط با آلون و یه سرباز شورشی تا قصر اومدم. خیلی عجی...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 119
- دروازههای قصر همگی بسته بشه هیچکس حق نداره پاشو از اینجا ببره بیرون. تعداد سربازها رو بیشتر کنید به همه بگید توی حالت آماده باش بمونن هر مورد مشکوکی دیدن بدون ذرهای تردید دستگیرش کنن. جاسوسهای جامین ممکنه هر جایی باشن... حتی شاید در لباس ارتش شاران. - مشکلی پیش اومده؟ چرا یهو همچین دستوری...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 120
"قلم و کاغذ پیدا نکردم. مجبورم با خون کتفم برات نامه بنویسم. لازم نیست دوباره چشماتو اونجوری بکنی، درد تیر و گلوله خیلی وقته از یادم رفته. دو قلوها اون طرف وایسادن، چشم ازم برنمیدارن. فکر کنم عاج دلش میخواد اول یه مشت توی دهنم بکوبه و بعد هم بزنه زیر گریه. شانس آوردم قل روانیش اسلحهای چیزی ند...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
