پارت صد و هشتم :


صدای آشنای جغد بین دیوارهای مرمری می‌چرخید.
شاخ و برگ درخت‌های کاخ با ریتم باد می‌رقصیدن؛ سایه‌ی هیولا مانندشون از پنجره‌ها می‌گذشت و روی کف زمین و دیوارها می‌نشست.
کاخ مثل همیشه تاریک بود. تنها نور ماه کمکم می‌کرد جلوی پام رو ببینم و از روی پله‌ها نیفتم.
پایین لباس شبم رو گرفتم و با احتیاط به اطرافم نگاه کردم.
دوباره اون حس برگشت...
همونی که نمی‌دونستم کجام اما

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پرچم نلین در رمان جغد انبار پرچم نلین
تصویر شخصیت نقشه جزیره در رمان جغد انبار نقشه جزیره
تصویر شخصیت پرچم جامین در رمان جغد انبار پرچم جامین
تصویر شخصیت پرچم شاران در رمان جغد انبار پرچم شاران
آخرین نظرات ارسال شده
  • فن رابین هود

    3

    وایی میمیرم برای رابطه هانا و شیث یعنی طوری که شیث می تونه هانا رو تخریب شخصیتی کنه هیچکس دیگه نمیتونه 😂😂

    ۲ هفته پیش
  • رویایی ترین رویا

    6

    برات خبر خوبی ندارم سیسی..

    ۲ هفته پیش
  • زن شیث

    1

    همیشه حق با شیث کیمبر عزیزمه قربونش برم🛐🛐😭

    ۳ هفته پیش
  • سهیل۳۰

    3

    عاالی بود ..ده روز نلودم اما اندازه یکماه نوشتید وااقعا دمتون گرم بابت پارتها و طولانی بودن پارتها

    ۴ هفته پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    متشکررر

    ۴ هفته پیش
  • لیا

    7

    بهترین ترکیب = ایلیا و کوروش😂😂

    ۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    5

    هرچی از قشنگی این دوپارت بگم کم گفتم

    ۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    4

    هاناگفته بود که ایلیا خودشو میرسونه،ببین چطور رسوند لعنتی😂😂

    ۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    3

    وای کل کل هانا و شیث چقد باحاله،تموم مدت لبخند روی لبام بود

    ۱ ماه پیش
  • جد پفیوز اندرس

    8

    حمیده ولی من بازم نفهمیدم نلین پدرسگ چه گهی خورده😔

    ۲ ماه پیش
  • معصی

    2

    فک کنم با جامین کار بد کرده چون یجا هانا رفت لب ایلیا رو بوس کنه تو خواب بعد فهمید جامین جلوشه اونیم که جلو جامینه نیلن هسته

    ۲ ماه پیش
  • جد پفیوز اندرس

    3

    خدایاا مگه میشه یه رمان انقدر جذاب باشه😭

    ۲ ماه پیش
  • جد پفیوز اندرس

    6

    فقط کوروش و ایلیا منو کشتن😂

    ۲ ماه پیش
  • جد پفیوز اندرس

    5

    هانا تو ایلیا رو داری و همیشه سوپرایز میشی ما حمیده رو داریم و همیشه سوپرایز میشیم😝

    ۲ ماه پیش
  • جد پفیوز اندرس

    1

    هیچوقت فکر نمیکردم که شیث انقدر زورگو باشه که هانا رو تهدید کنه به ازدواج اجباری!

    ۲ ماه پیش
  • جد پفیوز اندرس

    2

    کاش منم یه ایلیا تو زندگیم داشتم😭😭

    ۲ ماه پیش
  • جد پفیوز اندرس

    0

    شیث تو کراش من بودی اخه مرد مومن اینا چه فحشایی بودن که به ایلیا دادی پسر به این خوبی و جنتلمنی 😭

    ۲ ماه پیش
  • سهیلا

    0

    امیدوارم این یک اسپویل از اخر داستان نباشه

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️