جغد انبار به قلم حمیده خوشبخت
پارت صد و هشتم :
صدای آشنای جغد بین دیوارهای مرمری میچرخید.
شاخ و برگ درختهای کاخ با ریتم باد میرقصیدن؛ سایهی هیولا مانندشون از پنجرهها میگذشت و روی کف زمین و دیوارها مینشست.
کاخ مثل همیشه تاریک بود. تنها نور ماه کمکم میکرد جلوی پام رو ببینم و از روی پلهها نیفتم.
پایین لباس شبم رو گرفتم و با احتیاط به اطرافم نگاه کردم.
دوباره اون حس برگشت...
همونی که نمیدونستم کجام اما
مطالعهی این پارت حدودا ۳۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
رویایی ترین رویا
6برات خبر خوبی ندارم سیسی..
۲ هفته پیشزن شیث
1همیشه حق با شیث کیمبر عزیزمه قربونش برم🛐🛐😭
۳ هفته پیشسهیل۳۰
3عاالی بود ..ده روز نلودم اما اندازه یکماه نوشتید وااقعا دمتون گرم بابت پارتها و طولانی بودن پارتها
۴ هفته پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
متشکررر
۴ هفته پیشلیا
7بهترین ترکیب = ایلیا و کوروش😂😂
۱ ماه پیشاکرم بانو
5هرچی از قشنگی این دوپارت بگم کم گفتم
۱ ماه پیشاکرم بانو
4هاناگفته بود که ایلیا خودشو میرسونه،ببین چطور رسوند لعنتی😂😂
۱ ماه پیشاکرم بانو
3وای کل کل هانا و شیث چقد باحاله،تموم مدت لبخند روی لبام بود
۱ ماه پیشجد پفیوز اندرس
8حمیده ولی من بازم نفهمیدم نلین پدرسگ چه گهی خورده😔
۲ ماه پیشمعصی
2فک کنم با جامین کار بد کرده چون یجا هانا رفت لب ایلیا رو بوس کنه تو خواب بعد فهمید جامین جلوشه اونیم که جلو جامینه نیلن هسته
۲ ماه پیشجد پفیوز اندرس
3خدایاا مگه میشه یه رمان انقدر جذاب باشه😭
۲ ماه پیشجد پفیوز اندرس
6فقط کوروش و ایلیا منو کشتن😂
۲ ماه پیشجد پفیوز اندرس
5هانا تو ایلیا رو داری و همیشه سوپرایز میشی ما حمیده رو داریم و همیشه سوپرایز میشیم😝
۲ ماه پیشجد پفیوز اندرس
1هیچوقت فکر نمیکردم که شیث انقدر زورگو باشه که هانا رو تهدید کنه به ازدواج اجباری!
۲ ماه پیشجد پفیوز اندرس
2کاش منم یه ایلیا تو زندگیم داشتم😭😭
۲ ماه پیشجد پفیوز اندرس
0شیث تو کراش من بودی اخه مرد مومن اینا چه فحشایی بودن که به ایلیا دادی پسر به این خوبی و جنتلمنی 😭
۲ ماه پیشسهیلا
0امیدوارم این یک اسپویل از اخر داستان نباشه
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فن رابین هود
3وایی میمیرم برای رابطه هانا و شیث یعنی طوری که شیث می تونه هانا رو تخریب شخصیتی کنه هیچکس دیگه نمیتونه 😂😂