پارت شصت و هفتم :

یا شاید هم می‌فهمید که ما انسان‌ها آن‌قدرها هم تحفه‌ای نیستیم.
پرسیدم: «چرا من رو انتخاب کردی؟» باید می‌دانستم، چون به محض فرود آمدن، سیل سؤالات شروع می‌شد.
«چون تو اون رو نجات دادی.» سر تِیرن به سمت اژدهای طلایی کج شد و با نزدیک شدن ما، او هم دنبالمان راه افتاد. سرعتمان کم شد.
«اما...» سرم را تکان دادم. «اژدهاها برای قدرت، زیرکی و... درندگی توی سوارکارهاشون ارزش قائلن.» هیچ‌کØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️