جناح چهارم مترجم گروه ترجمه ماهین
پارت هفتاد و پنجم :
سرم را میچرخانم و میبینم که دارد نگاهم میکند. یک انگشتش را بالا میگیرد. هدف شماره یک.
مامان فریاد میزند: «حالا جشن میگیریم!»
ناگهان پشتم داغ میشود. از درد نالهای میکنم. انگار پوستم آتش گرفته است.
تایرن میگوید: «خوشت میآد. منحصربهفرده.»
درد کمکم به سوزشی مبهم تبدیل میشود. نگاه میکنم و میبینم چیزی سیاه از جلیقهام بیرون زده است.
دِین میدود سمتم: «
لطفا صبر کنید...
