پارت شصت و نهم :

دهانم را باز کردم تا تایید کنم که—
صدای شیرین و زیرِ اژدهای طلایی ذهنم را پر کرد: «اِندار‌نارِم. یا به‌طور خلاصه، اِندارنا.»
حس کردم خون از صورتم فرار کرد و گوشه‌های دیدم تیره و تار شد. روی مچ پای سالمم چرخیدم و به آن‌سوی میدان خیره شدم؛ جایی که اژدهای طلایی—اِندارنا—حالا درست بین پاهای جلویی تِیرن ایستاده بود. «چی فرمودی؟»
دختر موقرمز پرسید: «وایولت، حالت خوبه؟» و همه اطر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️