جناح چهارم مترجم گروه ترجمه ماهین
پارت شصت و نهم :
دهانم را باز کردم تا تایید کنم که—
صدای شیرین و زیرِ اژدهای طلایی ذهنم را پر کرد: «اِندارنارِم. یا بهطور خلاصه، اِندارنا.»
حس کردم خون از صورتم فرار کرد و گوشههای دیدم تیره و تار شد. روی مچ پای سالمم چرخیدم و به آنسوی میدان خیره شدم؛ جایی که اژدهای طلایی—اِندارنا—حالا درست بین پاهای جلویی تِیرن ایستاده بود. «چی فرمودی؟»
دختر موقرمز پرسید: «وایولت، حالت خوبه؟» و همه اطر
لطفا صبر کنید...
