پارت سیزده :
فصل سه
دخترک ترسیده است، این را از روی شلوار خیسش میفهمم. وقتی چشمهایش را بست، تصویر بلایی که بر سر مادر درماندهاش آورده بودند جلوی چشمهایش زنده شد. قطعا خودش را نیز اینچنین میکشتند. اگر نه، به طور حتم روشهای بدتری هم داشتند که کم کم او را بکشند و از جیغ و فریاد هایش لذت ببرند! خود را بیشتر به کولر چسباند، غرغر موتور نمیگذاشت درست فکر کند اما یک چیز را خوب میدانست. مرگ راحت

لطفا صبر کنید...

طوفان
0بچم بلاخره اومد 🥲🧡