پارت نوزده :
نیلرام سرش را ناامید کج کرد. نمیدانست دیگر چه بپرسد که از نظر او مهم باشد. اکنون ذهنش قفل کرده بود و...
اسفندیار که از دخترک ناامید شده بود، خود به حرف آمد و خیره به دشتهای دور دست سخن گفت:
- بپرس که چطور به جای کوهستان بیشکک، سر از آینده و اتاق خودت در آوردی!
نیلرام نفسش را حبس کرد. بله، چرا یادش نبود؟ چرا... شاید چون میدانست چرا سر از آنجا در آورده بود. همهی آن ها زیر سر ریÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
انگار اینطوره
۳ ماه پیشطوفان
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خوب نکته بینی ها
۳ ماه پیشکلثوم
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
بالاتر باور چیه؟
۹ ماه پیشکلثوم
0قطعا ک بالاترش چیزی نیس ولی میگم شاید الهه ای چیزی
۹ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
شایدم باشه. الهه که ندارن اونا
۹ ماه پیشیاس
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
نکته خوبی بود
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
یعنی اون شب که باهم اهم چیز داشتن سینا بوده و ریوند حضور نداشته ؟😶؟😶؟😶؟😶؟