پارت نهم :
آهسته دستی که درد میکرد را جلو برد، قطعا خنجر هنوز هم در دستش است اما از آنجایی که بقیه نمیدیدند یک مزیت به حساب میآمد. اما آنها دست مشت شدهاش را چطور میدیدند؟ آیا چیزی درون دستش بود؟ این هم یک سوال بود که دوست داشت بعدا پاسخش را بداند.
وقتی پتوی سبز قدیمی با طرح پلنگ را کنار زد، لبخند روی صورتش نشست. اما همهچیز به سرعت عوض شد. چراغ اتاق روشن گشت و بعد، او صورت مادرش را واضح د
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

یاس
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
من اینجورمتوجه شدم که سیناقصد کاری رو داشته ولی ملمداس سرخود کار دیگه کرده، حالا اون کارچیه شمامیدونین😄