دوست داشتی؟
رمان گمشده اثر سوگند موسوی

رمان گمشده

  • زبان فارسی
  • 62.5K 👁
  • 21 ❤️
  • 32 💬

خلاصه رمان :

تينا دختري تنها و سرخورده كه مجبور به ازدواج با یه پیرمرد میشه ولی این وسط اتفاقایی میفته که باعث ميشه مسير زندگي تينا عوض بشه و راز هايي از زندگيش براش رو بشه كه سالها ازش پنهون بوده

قسمتی از متن رمان گمشده

تینا:نمیدونم
دانیال:تو شناسنامت زده 19 سالته دانشجو باید باشی شایدم پشت کنکوری
تینا:نمیدونم لیلی چیشد
مریم:لیلی منم اگه بود هم سن تو بود سه سال پیش از طرف مدرسه رفتن راهیان نورماشینشون توراه افتاد تو دره لیلی منم همونجا بود
تینا:من متاسفم
مریم:اون دختر کوچیکم بود لیدای من یه سال از لیلی بزرگتر بود دانیالمم 3 سال از لیلی من بزرگتره
تینا:من مزاحمتون شدم
مریم:با حضورت حس کردم لیلیم اومده میتونی تا وقتی که میخوای تو اتاق لیلی بمونی تا وقتی که حافظتو بدست بیاری و خانوادتو پیدا کنی
تینا تشکر کرد
لیدا بلند شد و دستشو گرفت و گفت:بیا بریم اتاقتو نشونت بدم
و به سمت بالا رفتن
تینا با کنجکاوی به همه خونه نگاه میکرد خیلی خونه قشنگی بود
لیدا:اتاق من همین بغله من داتشجوی معماریم ترم سوم کارم داشتی صدام کن من تا صبح بیدارم
تینا تشکر کرد و روی تخت نشست
لیدا تنهاش گذاشت
داشت فکر میکرد
سرشو تکون دادو به طراف نگاه کرد
اتاق قشنگی بود
از در که وارد میشدی
سمت راست یه تخت اهنی بود و با یه روتختی صورتی کنار تخت یه پنجره بود با پرده توری زیر پنجره یه میز تحریر و صندلی بود
روبروی میز تحریر کنار در یه میز ارایش ساده بود با اینه بزرگ
کف اتاقم فرش پهن بود
تینا بلند شدو کنار پنجره وایستاد و به خیابون خیره شد
بارون شدیدی م
یبارید و زمین خیسه خیس بود
صدای صحبت از بیرون حواسشو پرت کرد
رفت سمت درو اروم گوش کرد
دانیال:مامان بهتر نیست ببریمش پیش پلیس؟
مریم:نه مادر گ*ن*ا*ه داره اگه یادش نیاد میبرنش بهزیستی جایی اینم که کسی رو نداره خوب ما نگهشمبداریم
دانیال:مامان احساسی برخورد نکن ما نمیتونیم نگهشداریم
مریم:زیاد حرف نزن حتما یه خیری تو کار بوده تموم کن تو هم
دانیال حرفی نزد و رفت داخل اتاقش
تینا از پشت در کنار اومد و رفت نشست روی تخت خیلی خسته بود
خسته بود خوابید
چند روزی گذشت و همه چیز عادی به نظر میرسید تینا چیزی یادش نبود و فقط استراحت میکرد تا حالش بهتر شه روزا خیلی خوب بود با شوخی های لیدا
ولی شبا کاب*و*س کلافش میکرد
صورت پیرزنی رو میدید که با اخم نگاش میکنه
به شب با تموم خسته گی و نا امیدی با چشمایی خیس به اینه نگاه کرد خسته و کلافه رو تخت نشست و پاهاشو بغل کرد کمکم خوابش برد
چشاش که گرم شد چهره پیرمردی رو دید که داشت بهش میخندید و شناسنامه رو جلوش تکون میداد سرشو برگردوند همون پیرزن ولی اینبار با خنده
به سمت کوچه دوید ولی هرچی میدوید نمیرسید جیغ زد کمک خواست
لیدا که تو اتاقش مشغول طراحی بود صدای ناله های تینا رو شنید
بلند شدو رفت از اتاق بیرون متوجه دانیال شد که اونم تازه از اتاقش اومده بود بیرون
دانیال:توهم شنیدی؟ فکر کنم خواب بد دیده
لیدا:اره بریم بیدارش کنیم
و خودش وارد اتاق شد دانیال تو چارچوب در ایستاد
لیدا تینا رو اروم تکون داد و اروم گفت:تینا جون تینا داری خواب میبینی پاشو
تینا با ترس از خواب پرید و به اطرافش نگاهی کردو گفت:کجاست؟کو؟
من زنش نمیشم بگو بره گمشه
لیدا:هیس اروم باش عزیزم خواب دیدی چیزی نیست که
تینا زد زیر گریه لیدا سرشو بغل کردو رو به دانیال گفت:دانیال
برو یه لیوان اب بیار براش نمیبینی حالش بده
دانیال سریع رفت پایین و یه لیوان اب از یخچال ورداشت و اورد داد به لیدا
لیدا:بیا تینا اینو بخور بعد واسمون تعریف کن چی دیدی
تینا لیوان اب و سر کشید و زانوشو بغل کردو گفت:یه پیرمرده هفتاد ساله یه پیرزن که مادر بزرگم بود
لیدا:حتما اونم پدر بزرگت بود
تینا:نه یادم اومده اون کی بود اون خاستگارم بود صاحب خونمون بود مادربزرگم وقتی من دوماهم بود منو بزرگ کرد مادرو پدرم از مسافرت داشتیم برمیگشتیم که تصادف کردن چیزی که مادر جونم گفته بود
هردو درجا مردن و من زنده موندم عمه هام همه برای خودشون راه دور بودن اصلا بهمون سر نمیزدن
مادرمم تک فرزند بود
خانم جون هم چون وضع مالیش خوب نبود قول منو به اوس محمود داده بود منم از خونه فرار کردم و اون اتفاق


بیشتر بخوانید
5.0 از 5
بر اساس 21 رای
5
100%
4
0%
3
0%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان گمشده

  • ساغر

    0

    یکی که من اسم دانیال نیمارو قاطی میکردم بعدش چطوری لیدا که خواهر دانیال بود داداشش اولش حالش خراب بود زیادع جدی نگرفت ولی رامتین نقشش عالی بود واقعن مثل یه برادر واقعی پشت تینا موند متشکرم از رمان زیباتون🫂❤️💋

    ۴ ماه پیش
  • دریا

    1

    زیباترین رمانی بود که خوندم واقعا عالی و زیبا بود و پیشنهاد میکنم بخونید.

    ۱ سال پیش
  • فاطیما

    0

    *** چه داند قیمت نقل و نبات رمان نخوندی به این مضخرف میگی رمان عالی 😂😂😂

    ۴ ماه پیش
  • ندا

    1

    خوب بود ولی شباهت لیلی به تینا معلوم نشد و اخرش خیلی غمگین شدهیچکدوم اصلا عقدنکردن فقط اعتراف نباید میمردن ولی یه خوبی داشت که با هم مردن ای کاش رامتین مادربزرگش را میدیدومیگفت چرا ابجیم را اذیت کردی

    ۳ سال پیش
  • مهیا

    0

    دقیقا با کلی سوال داستانو ول کرد

    ۵ ماه پیش
  • Mahi

    1

    خیلی رمان قشنگی بود واقعا زیبا بود ولی کاش آخرش اینقدر تلخ تموم نمیشد

    ۸ ماه پیش
  • نگار

    2

    وااااا آخرش چرا همچین شددد

    ۱۰ ماه پیش
  • ..

    1

    اخرش خیلی بد بود 💔

    ۱۲ ماه پیش
  • ۰۱۲۵

    0

    خاهرمادرتوبارمانت الدنگ

    ۱ سال پیش
  • .........

    1

    داستانش خیلی عالی بود اما قلم نویسنده زیاد جالب نبود انگار حوصلش نکشیده با تموم جزعیات داستان رو بیان کنه کلی سوال بی جواب برای خواننده ایجاد کرده که هیچ کدومشون مشخص نشد اما عاشق اخرش شدم که باهم مردن یعنی مث داستانای دیگه یکیش بمبرع و اون یکی تنها شه نبود ممنون از نویسنده که این اثرو خلق ک

    ۱ سال پیش
  • نیکی

    0

    کل رمان قشنگ بود ولی واقعا دانیال و تینا نباید می مردند و این رمان بی مزه کرد

    ۱ سال پیش
  • ناشناس

    1

    بد نبود😉غم انگیز بود

    ۲ سال پیش
  • خوب نبود اصلا

    2

    خوب نبود اصلا

    ۲ سال پیش
  • panah

    2

    خدایاااا چرا آخرش اینطوریی شدددد چه با ذوققق دلشتم میخوندم تینای بدبخت تازه داداششو پیدا کرده بود انقدر خوشحال شدممم ولی بعد مردنننن خدایاااااااااا😭😭😭😭😭😭🥲

    ۳ سال پیش
  • فریباحیدری

    0

    سلام بدنبود

    ۴ سال پیش
  • فاطمه

    4

    میشه خوندش ولی اخرش غمگینه دخترو پسره تازه بهم اعتراف کردن فوران تصادف و مرگ شت مگه فیلم هندیه

    ۴ سال پیش
  • سام

    1

    خوب بود............

    ۴ سال پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️