دوست داشتی؟
رمان بلندترین سکوت اثر Specialstar

رمان بلندترین سکوت

  • به قلم Specialstar
  • ⏱️۸ ساعت و ۵۷ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 66.1K 👁
  • 46 ❤️
  • 52 💬

خلاصه رمان عاشقانه بلندترین سکوت

داستان واقعى چهار انسان که روى کره ى خاکى زندگى مى کنند…نقطه ى مشترک انها، سکوتى ست با جنس هاى متفاوت…ترانه ، دختر رئیس باند قاچاق مواد مخدر است که تا به حال فعالیت چندانى نداشته. اما شرایطى پیش مى آید که او را وارد بازى خطرناکى مى کند…کیارش ، یک فرد آموزش دیده و حرفه اى است که به عنوان راننده به باند پدر ترانه وارد مى شود. اما او نمى خواهد فقط یک راننده باشد. براى اهداف بزرگترى به میدان آمده است…بهار با پاى نهادن در دوران نوجوانى، دنیایش تغییر کرده و دریافته که همه چیز مطابق تصورات او نیست. در این زمان راز تلخى را کشف مى کند که روحیه ى ماجراجو و شجاعش به وى اجازه نمى دهد که تا آخر داستان پیشنرود..سپهر به تازگى فهمیده که زندگى خانواده اش مانند گذشته نیست و تلاش مى کند آن را اصلاح کند. اما اتفاقى براى خواهرش رخ مى دهد که زندگى همه را وارونه مى کند. او هم چنان امید دارد…

قسمتی از متن رمان بلندترین سکوت

وارد اتاق دوم مى شوم. اينجا را بيشتر دوست دارم. بابا هم همين طور. در يخچال بزرگى كه كنج ديوار است را باز مى كنم. شيشه هايى با علامت هاى شكل هاى متفاوت به ترتيب اندازه چيده شده اند. اين يخچال به جان بابا وابسته است زيرا به زحمت اين شيشه ها را به دست مى آورد.
بقيه ى طبقات يخچال خالى ست و خوراكى ها خورده شده. درش را مى بندم و از اتاق خارج مى شوم. نزديك راه پله مى روم تا طلا را صدا كنم. اما او را مى ببينم كه به اتاقش نرسيده و روى مبل خوابش برده. پايين مى روم تا بيدارش كنم. موهاى قهوه اى اش روى صورتش ريخته و دهانش باز مانده است. دلم نيامد صدايش كنم. پتويى رويش كشيدم و به آشپزخانه رفتم.
- طلا خانوم چرا يخچال بابا خاليه؟
سرش را پايين مى اندازد و مى گويد: ببخشيد خانوم. مى خواستم همين الآن برم پرش كنم. امروز يه كمى كارم زياد بود.
- چرا؟
- آقا قبل از اينكه برن گفتن امروز جلسه دارن و من بايد وسايل پذيرايى رو فراهم كنم.
- چرا پس به من چيزى نگفت؟
- به من گفتن آقاعرفان در جريان هستن.
پوزخندى مى زنم: مگه اين نوشيدنى ها براش حواس مى ذاره؟ چه توقع هايى دارى طلا خانوم...خيلى خب برو به كارات برس. يخچال يادت نره.
به اتاقم باز مى گردم. روى صندلى، رو به روى آينه نشستم و موهاى بلندم را شانه كردم. بالايش صاف صاف است مانند آبشارى سياه رنگ ولى پايين مانند سيم تلفن با حلقه هاى درشت است.
در آينه خيره مى شوم و به تك تك اعضاى صورتم نگاه مى كنم. انقدر كه بابا زيبايى ام را تحسين مى كند و مى گويد كه زيباترين دخترى هستم كه تا به حال ديده است، خودم هم باورم شده كه زيبا هستم. ولى اين طور نيست. خيلى معمولى هستم و هيچ چيز به خصوصى در من وجود ندارد. انگار چيزى هم كم دارم ولى هر چه به عمق صورتم نگاه مى كنم چيزى نمى يابم.
چشم ها و ابروهاى سياه...بينى کوچك و خوش فرم...لبانى سرخ كه نه كلفت هستند نه نازك...مژه هاى بلندى كه خودم آن ها را خيلى دوست دارم...و پوست گندمى ام پس زمينه ى تمام اين اجزاست!
چند خال روى صورتم هست...به گمانم شش تا كه بعضى را دوست نداشتم و مى خواستم آنها را بردارم ولى بابا نگذاشت. مى گفت كه خال هايت زينت صورتت شده اند و زيباتر شده اى. هنوز هم نمى دانم چرا بابا مرا زيبا مى خواند با وجود اينكه در ميان دختران بسيار معمولى هستم. شايد دليلش اين است كه هر دخترى براى پدرش زيباترين است.
صداى تق تق بلند مى شود و طلا از پشت در مى گويد: آقا تشريف آوردن و گفتن شما بريد اتاقشون.
از جا برخاستم و موهايم را با كش بستم. به اتاق بزرگ بابا رفتم. روى صندلى اش لم داده بود و همه دور ميز نشسته بودند. همان شش نفر هميشگى! حتى عرفان هم بود ولى با چشمان نيمه باز و در حال چرت زدن. سلامى مى كنم و روى صندلى خودم رو به روى عرفان مى نشينم. در اين جمع تنها من و دينا جنس مونث هستيم. دينا تنها دوست من است و منشى باباست و برنامه هاى او را تنظيم مى كند.
بابا سكوت را مى شكند: خب ترانه همه چيز بدون دردسر تموم شد؟
- آره... به راحتى باور كردن.
لبخندى از روى رضايت مى زند و از عرفان مى پرسد: كسى كه تعقيبتون نكرد؟
سريع از زير ميز به پايش مى زنم.
به خودش مى آيد و من من كنان مى گويد: نه...نه..
بابا هم از این رفتارهای عرفان ناراحت است اما می داند اگر اعتراض کند همان حرف ها به خودش برمی گردد. پسر به پدرش رفته ولی هزاربرابر بدتر!
- ترانه ى عزيزم مى دونم خسته شدى ولى ديگه مرحله ى آخره...
- من براى كمك بهت هيچ وقت خسته نمى شم. بعدم يه جورايى كار من اين شده...
سرى تمان مى دهد و با لبخندش مرا تائيد مى كند. افتخار مى كند به داشتن چنين دخترى و من از اين احساس لبريز غرور مى شوم...
دينا آرام زير گوشم مى گويد: پاچه خوار...
- نه كه تو نيستى...
جواب نمى دهد و سرش را بر مى گرداند.
بابا به بابك، يكى از دوستان نزديكش، طراح و برنامه ريز گروه اشاره مى كند و مى گويد: خب اين دفعه چه برنامه اى ريختى؟
بلند مى شود و چراغ ها را خاموش مى كند. ويديو پروژكتور را روشن مى كند و عكس ها را نشان مى دهد. همزمان توضيح هم مى دهد.
- مى دونم همه مى شناسيد ولى بيشتر براى ترانه مى گم تا اين چيزا خب تو خاطرش بمونه...بهنام خداوردى...٣٨ ساله...مهندس مكانيك...دست راست بهبهانى و مغز متفكرشون...
برايم يك چيز بسيار خنده دار است. آن را به زبان مى آورم: ببخشيد بابك وسط حرفت مى پرم ولى تو هر دفعه همين حرفو مى زنى. يعنى اين چند نفر همشون دست راست بهبهانى هستن؟ اينجورى كه نميشه..پ
نمی دانم چرا بابا هیچ وقت از بابک ایراد نمی گیرد.
- درست مى گى...ولى يه لحظه برگرد به جلسه ى اول كه باهات حرف زديم. همشون به بهبهانى نزديكن. اما اين فرق مى كنه...تو نمى تونى از راه قبلى وارد شى. راستش برنامه ى اين بار خيلى متفاوته...و البته ريسكش بالايى داره و اگه نتونيم موفق نشيم مى تونم بگم ٩٩ در صد بدبختيم...
دستم را زير چانه ام مى گذارم و به ادامه ى حرف هايش گوش مى دهم.
- ببين بذار بيشتر توضيح بدم...سر ماهان و تيرداد چون زندگى عادى داشتن و از خانوادشون جدا نبودن تو تونستى از اون طريق برى جلو كه همزمان هم نادرو انداختى تو سطل آشغال. ولى بهنام از همه چيز جدا شده و با هيچ كس ارتباط برقرار نمى كنه...
بابا خميازه اى مى كشد و مى گويد: برو سر اصل مطلب...
جواب بابا را مى دهد: باشه ولى بذار مطمئن شم ترانه قانع شده. اگه غير اين باشه با مشكل مواجه مى شيم.
سرم را بلند مى كنم و چشم در چشم او مى شوم.
سرى تكان مى دهم و مى گويم: قانع شدم...
- خوبه...من و بچه ها همه ى تلفن هاشون رو زير نظر داشتيم. رمزى حرف مى زدن ولى تونستيم يه چيزهايى كشف كنيم.
بهبهانى قصد داره امسال يه جشن بزرگى چهارشنبه ى آخر سال برگزار كنه و مواد منفجره ى جديدشو به نمايش بذاره.
هر كسى كه دعوت نامه داشته باشه مى تونه وارد بشه و ترانه هم داره...
كارتى را روى ميز مى گذارد و به طرفم هل مى دهد. آن را مى گيرم و مى خوانم.
- ترانه وارد باغ ميشه و با بهنام ارتباط برقرار مى كنه. بايد درباره ى چزى كه اون دوست داره حرف بزنه. يعنى كارش..
بعد آتيش بازى شروع ميشه. ترانه مى ره وسط و مى خوره زمين. بهنام مى ره طرفش...اينجاست كه يكى از مهموناى بهبهانى كه اتفاقا ماده ى منفجره ى وحشتناكى دستشه، وارد مى شه و اونو به سمت بهنام پرت مى كنه و مى ره روى هوا...
با دست هايش بازى مى كرد و نقشه اش را توضيح مى داد. در آخر هم اضافه كرد كه حرف هايش بدون جزئيات بوده.
در حيرت بودم از اين نقشه. من بايد با پاى خودم در دهان شير مى رفتم...
رو به بابا برمى گردم تا عكس العملش را ببينم. او هم صورتش در هم رفته و اخم كرده بود.
با صداى بلندى مى گويد: بابك تو از من مى خواى تنها دخترم رو بفرستم پيش كسى كه چشم ديدن منو نداره و مى خواد منو تيكه تيكه كنه؟
هومن، دوست ديگر بابا جاى بابك جواب مى دهد: مهرداد اين بهترين راه ممكنه...همه ى شرايط در نظر گرفته شده. از ترانه به خوبى محافظت مى شه. تازه مهمونى انقدر شلوغه كه هيچ كس متوجهش نميشه. افراد ما اونجا هستن...
هنگامى كه هومن و بابك با اطمينان حرف بزنند، يعنى بدون شك همه چيز دست است.
با شجاعت مى گويم: من ميرم و هيچ اتفاقى برام نميوفته...
هنوز شك داشت اما نمى توانست به حرف هاى دوستانش اعتنايى نكند. آنها تا به مال اشتباهى نكرده اند.
- باشه ولى اگه يه تارمو ازش كم شه خودم همتون رو مى كشم.
بابك با خوشحالى ادامه ى نقشه را مى گويد.
بابا خسته مى گويد: براى امروز كافيه...پاشيد بريد...
همه بلند مى شوند. عرفان هم چنان چرت مى زند و سرش به سمت راست خم شده.
صدايش مى زنم كه برود به اتاقش. با خوشحالى به سمتم اتاقش پرواز مى كند. من هم خواستم همراهش بروم كه صداى بابا را شنيدم.
- عرفان اذيتت مى كنه؟ دير مياد دنبالت؟


بیشتر بخوانید
نظرات رمان بلندترین سکوت
  • محبوبه برزگر

    0

    داستان گیج کننده بود و سروته نداشت. هیجانی نبود

    ۲ ماه پیش
  • پریناز

    0

    چرا بهار انقدر نسبت به دوستی خواهرش با ی پسر واکنش نشون میداد یجور می گفته غصه گفتم چه رازی فهمیده در کل داستان خیلی بهم پیچیده شده بود یکم ادم گیج می کرد من که تا اخر ادامه ندادم

    ۲ ماه پیش
  • خانم

    0

    واقعا بی مزه بود اصلا یه چیز عجیبی ابکی بود من هیچ وقت نظر نمیزارم ولی برای این رمان میزارم که کسی به خاطر نظرات خوبه بقیه اینو نخونه

    ۲ ماه پیش
  • FATI

    1

    واقعا گیج کننده بود و اصلا نمیفهمیدی چی تو چیه مخصوصا چون کتابی طور نوشته بود خیلی بد بود😐

    ۳ ماه پیش
  • .....

    1

    رمان قشنگی بود و واقعا هیجان انگیز بود .... قلم و ایده خوبی داشت نویسنده

    ۶ ماه پیش
  • شادان

    0

    به نظرم رمان بدی نبود و از خوندنش پشیمون نیستم ..اونقدر هم که میگن گیج کننده نیس برای من حس کنجکاوی ایجاد کرد که ادامه بدم و واقعا ای کاش به جای آخر یکم زودتر توضیح می داد چرا اینقد شخصیت ها زیاده و اینجوری مخاطب با دقت ترداستانها رو دنبال میکرد.

    ۱۰ ماه پیش
  • شادان

    2

    کاش نویسنده به جای اینهمه دردودل های بهار با آسمان حرف زدنهاش یکم بیشتر از خاطرات بهار و سپهر میگفت که حداقل مخاطب بتونه ارتباط بگیره چی باعث شده بهار این احساسات رو داشته باشه یا حتی از رابطه بنفشه و حامد خیلی گیج و سربسته عبور کرد حداقل کاش بهارو بنفشه صحبت می کردن تا مخاطب بفهمه چی باعث کینه شد

    ۱۰ ماه پیش
  • شادان

    0

    نمیدونم چی بگم اولش به خاطر نظرات دوست نداشتم شروع کنم چون خیلی ها میگفتن گیج کننده است و حالا نظرم بعد از خوندن رمان اینه که کاش نویسنده مثلا یه زمانی برای هر کارکتر مشخص میکرد اینجوری بهتر میشد با داستان سپهر و بهار که مال گذشته بود ارتباط گرفت و اینقد گیج نشد در برابر اتفاقات زمان ترانه و کیارش

    ۱۰ ماه پیش
  • نازنین ن.پ

    0

    من خیلی جاهایی که شعر میگفت رو دوست داشتم و عاشق شخصیت سپهر شدم چون خیلی باحال بود و پشنهاد میدم حتما بخونین چون خیلی هیجان انگیز بود.

    ۱۰ ماه پیش
  • ??

    0

    من همیشه رمان میخونم ولی تا حالا همچین رمانی نخوندم واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم خیلی رمان خوبی بود اولش گیج شدم که چرا از سه خونواده میگن ولی آخرش فهمیدم و من از همچین چیزی خوشم میادی که کنجکاو بشم داستان از چه قراره واقعا عالی بود دست سازنده درد نکنه ❤❤❤

    ۱۲ ماه پیش
  • علی

    0

    نظر خاصی ندارم

    ۱ سال پیش
  • صدف

    0

    شیوه نگارش بسیار جالبی داشت ولی برای خواننده ای خوبه که تحمل بالایی داشته باشه.وگرنه سر در گم میشه.این که بتونی تو فضای داستانی چهارتا شخصیت قرار بگیری و حس بگیری سخته ولی جالبه.ولی موضوع تکراری بود

    ۲ سال پیش
  • رقیه

    1

    داستان در مورد سه شخصیت و قاطی پاتی و در آخر هم بی نتیجه. شوهر خواهر سپهر چی شد؟ ماجرای بنفشه و نتیجه کنجکاوی های خواهرش چی شد؟ و ماجرای ترانه و کیارش؟! جلد دوم داره؟!رمان میذاریدکامل باشه لطفا

    ۲ سال پیش
  • دنیا

    0

    افتضاح ترین رمان کتا فصل۳ خوندم دیگ حذفش کردم

    ۲ سال پیش
  • اَبرا

    0

    میتونم قول بدم که هیچوقت این رمان رو فراموش نخواهم کرد چون من واقعا خیلیی بیش از حد رمان میخونم ولی این انکار یچیز دیگست نویسنده ی عزیز واقعا دمت گرم مطمئنا نویسنده رمان اولش نبود ارزش چاپ داره:)

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!