دوست داشتی؟
رمان به جنونم کشاندند اثر دل آرا دشت بهشت

رمان به جنونم کشاندند

  • زبان فارسی
  • 81.9K 👁
  • 123 ❤️
  • 93 💬

خلاصه رمان به جنونم کشاندند

رهام سال ها پیش گرفتار تهمتی شد که زن برادرش مسبب آن بود و دلیلی شد برای رفتن او از خانه پدرش, در طی رمان از گذشته باخبر میشویم. حالا رهام برگشته, آن هم به همراه نامزدش ماریا تا هم رفع اتهام کند و هم قلب پدرش را به دست بیاورد.

قسمتی از متن رمان به جنونم کشاندند

- شرمنده، فکر نمی کردم کسی زنگ بزنه!
پتو را از رویش کنار زد:
- فکر نمی کردی کسی زنگ بزنه؟!! هیچکی هم زنگ نزنه اون رنگوی قورباغه همیشه هست.
با حرص وارد سرویس بهداشتی شد و در را به هم کوبید. در حالی که به لیست تماسم نگاه می کردم با صدای بلند گفتم:
- رنگو قورباغه نبود، آفتاب پرست بود!. راستی...
صدای جیغش بلند شد. چشم هایم را بستم و در حالی که به آرامی از اتاق خارج می شدم، گفتم:
- شیر آب سرد هم خرابه.
صدای بلند و حرصی اش در اتاق پیچید:
- الان میگـــی؟!!!!
لبم را به دندان گرفتم و در را بستم. موبایل را روی گوشم گذاشتم و به صدای بوق های آزاد گوش دادم. بعد از پنجمین بوق گوشی را برداشت:
- سلام کجایی پسر؟!
در حالی که به سمت راه پله می رفتم جواب دادم:
- علیک سلام جناب شاهین خان! صد دفعه گفتم وقتی دو بار زنگ زدی و جواب ندادم بدون نمی تونم و زنگو یکسره نکن! خودم بتونم، بهت زنگ می زنم!
صدایش را بالا برد:
- اووو حالا انگار چی شده!
- چیزی نشده فقط ماریا خواب بود و گوشیم هم بالای سرش بود و خودت دیگه تا تهشو برو!
با صدای بلند خندید:
- اوه اوه، حتما باز اون مادر فولاد زره..
- هوی! درست حرف بزن.
باز هم خندید:
- باشه بابا، فقط فحش ناموسی که نداد!
در سالن را باز کردم و از عمارت خارج شدم:
- نه چیز خاصی نگفت.
قیافه ی شاهین با آن وسواس عجیبی که به تیپ و ظاهرش می داد در کنار رنگوی آفتاب پرست با آن گردن کج و کوله و چشم های تابه تا پیش چشمانم جان گرفت، به سختی خنده ام را کنترل کردم:
- حالا چی کار داشتی ده بار زنگ زدی؟جدی تر شد:
ـ این پسره حمید.
مکث کرد، ابرو در هم کشیدم.
ـ خب؟
ـ اومده بود اینجا. همین چند دقیقه پیش دفتر آروم شد.
به سمت انتهای باغ رفتم.
ـ چی زر زر می کرد مگه! سر و صدا کرد؟!
نفسش را فوت کرد.
ـ سر و صدا به اون صورت نه، یه جورایی بیشتر به خواهش و تمنا میخورد؛ میگم؛ جا نداره...
حرفش را قطع کردم:
ـ همین خود تو نبودی گفتی دست کجه؟! نگفتی فاکتورا رو دستکاری می کنه؟ حواست نیست تازه تو میدون تره بار جا افتادیم؟!
باز هم کلافه نفسش را فوت کرد.
ـ چرا... دلم سوخت. اگر تو اجازه بدی... حالا که پشیمونه یه فرصت دوباره بهش بدیم. البته این بار میذارمش ور دست حسن تو انبار. میگفت یه شاگرد لازم داره.
نگاهم کشیده شد به کلبه ی چوبی گوشه ی باغ و لبخند کم جانی به خاطر یادآوری خاطراتی کمرنگ، روی لبم نشست.
ـ تو همه کاره ای داداش. هر جور خودت صلاح می دونی!
ـ باشه پس. خودم راست و ریسش می کنم. فقط...
با صدای آرامی ادامه داد:
ـ با خانواده محترم به کجا رسیدی؟ شام عروسی افتادیم یا نه؟!
به سمت کلبه به راه افتادم:
ـ فکر کنم حداقل یکی دو هفته ای باید از حضورم بگذره. اوضاع به اون بدی که
تصور می کردم نیست ولی... زیاد روبراهم نیست!
ـ این مرتیکه مفنگی امروز اینجا بود. خبر تورو می گرفت. چیکارش کردی که جرات نمی کنه به دخترش زنگ بزنه خبر بگیره!
با شنیدن صدای مشکوکی در جایم متوقف شدم و با صدای آرامی گفتم:
ـ اون انگل نگران دخترش نیست. چیزی که می خواد و بهش بده بره رد کارش. یه وقت حاجی نوروزی نفهمه که این پدرزنمه و واسم دست بگیره!.... من بعدا بهت زنگ می زنم.
بدون اینکه منتظر جواب شاهین بمانم به تماس خاتمه دادم و به آرامی به کلبه نزدیک شدم. هر چه نزدیک تر می شدم و صداها واضح تر می شد از تصور آن چه که الان در کلبه اتفاق می افتد تمام تنم داغ می شد. پشت در ایستادم.
حالا به وضوح صدای رامتین را می شنیدم که جملات وقیحانه ای به زبان می آورد.
صدای ناله ی ضعیف زنانه ای به گوش می رسید. مطمئن بودم آن صدا نه متعلق به تهمینه است نه صدف! شاید مدت زیادی از آنها دور بودم ولی زمانی را که در گذشته کنارشان گذراندم برای تشخیص صدایشان، حتی از روی یک ناله ی ضعیف کافی بود!
دستم را بالا بردم و مشت محکمی به در کوبیدم و در جا صدایشان متوقف شد. بعد از چند ثانیه تاخیر طولانی، در به آرامی باز شد و رامتین با صورتی برافروخته به بیرون سرک کشید. با دیدن من نفسش را با آرامش بیرون فرستاد:
ـ تویی رهام؟! بابا چرا اینجوری در میزنی؟! لامصب ری... به حالم!
با صدای بلند خندید. از پررویی اش ابرو در هم کشیدم.
ـ کی داخله؟
از کلبه خارج شد و در را بست:
ـ هیچکس... داشتم تنهایی.
قیافه ی برزخی ام دهانش را بست.
ـ کی بود؟! مطمئنم صدف و تهمینه نبودن!


بیشتر بخوانید

نظرات رمان به جنونم کشاندند

  • مریم

    1

    اصلا قشنگ نبود نخونیدش

    ۲ ماه پیش
  • نازنین

    0

    با اینکه اسم رمانت خیلی به موضوعش میخورد ولی حس میکنم ممکنه صدف زنده باشه و رامتین برای راحت شدن خیال رهام اون جور بهش گفته باشه و در واقع واقعا صدف رو بیرون کرده باشه.

    ۳ ماه پیش
  • نازنین

    0

    سلام ممنونم از نویسنده و خداقووت بهت میگم رمان تو همین الان خوندم و تو شوکم ب خاطر پایانش ولی خیلی قشنگ بود و لذت بردم

    ۳ ماه پیش
  • بارانا

    0

    خیلی عالی بود

    ۳ ماه پیش
  • Zahram.a

    0

    معرکه بود 😐 واااااقعا عالی بود

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    سلام عالی بود سپاسگزارم از قلم روان و داستان سرایی جذاب شما

    ۳ ماه پیش
  • باران بهاری

    1

    گذشته از اینکه اصلا منطقی نیست که یه مرد وایسته و صحنه خیانت زنش رو تا آخر تماشا کنه و ساکت بمونه و چند روز بعد بکشدش این جمله لب هایم را جلو آوردم و لب هایش را جلو آورد یعنی چی ؟

    ۵ ماه پیش
  • Fazi

    4

    از من میشنوین ارزش خوندن نداره وقتت تون رو صرف ی رمان قشنگتر کنین...

    ۵ ماه پیش
  • .......

    1

    یه سوال رهام با صد رابطه برقرار کرد یا فقط در حد بوسه بود؟(اون قسمتی که میخواست به داداشش ثابت کنه که زنش دوسش نداره)

    ۶ ماه پیش
  • سیما

    2

    بنظرم عالی بود ولی ای کاش رفتن صدف حقیقت داشت نه مردنش ..

    ۷ ماه پیش
  • Fatemeh

    4

    خدایی دم نویسنده گرم ولی آخرش پشم ریزون بود

    ۱۱ ماه پیش
  • وفا_ رها

    3

    ممنون داستان خوبی بود .وپیام زیاد داشت. ای کاش یک قسمت دیگر ادامه داشت وآخر داستان مشخص میشد.

    ۱۱ ماه پیش
  • ۰۰۰

    0

    اول رمان عالی بود و دوست داشتنی موضوع رمان خوب و زیبا اما پایان رمان اصلا خوب نبود بنظرم نویسنده اولش حوصله داشته و آخرش رو هول هولکی تموم کرده به هرحال احساسات انسان ها رو تحت تاثیر قرار میده درکل رمان خوبی بود ولی باید بیشتر روش کار میشد به قدرت تخیل بیشتری نیاز داشت و بازم تشکر از نویسنده رم

    ۱ سال پیش
  • سمیرا

    2

    سلام ،سپاس فراوان از نویسنده بابت قلم زیباشون ،بسیار لذت بردم قصه ی بشدت جالبی بود متعجم از اونهایی که ایراد گرفتن از رمان ،پایانش تلخ بود چون هر راه نادرستی تهش تباهیه ،اتفاقا اینجوری درس عبرت میشه برای چه مرد چه زن ،هر کسی راه درست نره مهم نیست چه دینی داری فقط انسان باش

    ۱ سال پیش
  • ونکوور

    2

    عالی بود و چه بهتر که پایان متفاوت و واقعی تری داشت چون توی زندگی واقعی همیشه همه چیز خوب تموم نمیشه👍🏻

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!