پارت صد و بیست و هشتم :

_استاد؟
و دوباره زیر گریه زد.
_آروم باش ببینم. یه نفس بلند بکش. قرار شد به حرفام گوش بدی. قرارمون یادت رفت. بلند نفس بکش ببینم.
بهار کم‌کم داشت صدایش را سر یاسمن بالا می‌برد.
_نفس! یالا نفس! دم، بازدم. بدو بدو.
و خودش هم مشغول دم و بازدم شد. همان طور که استاد یادشان داده بود تا برای دوستی که وجود خارجی نداشت اجرا کنند. یاسمن هم به اجبار بهار، میان بغض و گریه این کار را انجام داد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️