حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت صد و بیست و هشتم :
_استاد؟
و دوباره زیر گریه زد.
_آروم باش ببینم. یه نفس بلند بکش. قرار شد به حرفام گوش بدی. قرارمون یادت رفت. بلند نفس بکش ببینم.
بهار کمکم داشت صدایش را سر یاسمن بالا میبرد.
_نفس! یالا نفس! دم، بازدم. بدو بدو.
و خودش هم مشغول دم و بازدم شد. همان طور که استاد یادشان داده بود تا برای دوستی که وجود خارجی نداشت اجرا کنند. یاسمن هم به اجبار بهار، میان بغض و گریه این کار را انجام داد
لطفا صبر کنید...
