حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت صد و بیست و پنجم :
در همان پارک، قرارها بین آنها طبق برنامه گذاشته شد. پنجشنبه منفرد به کارش میرسید و برای ناهار جمعه پیش آنها در ویلا بود.
صبح پنجشنبه بود که با دو وسیله راه افتادند. این دفعه احمدآقا هم آنها را همراهی میکرد. تا اینکه حوالی ساعت شش عصر بود که تلفن مریم زنگ خورد. با تعجب رو به احمد گفت:
_آقای منفرده. نکنه میخواد قرار رو کنسل کنه؟!
احمد که آرام و صبور روی مبل کنار پذیرایی لم داده ب
لطفا صبر کنید...
