حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت صد و بیست و نهم :
_هیچی. من میخوام بدونم حرف از خواستگاری هم شد؟
_شما بچههای این دوره و زمونه چرا این طوری هستید. ما توی ده دقیقه وقت داشتیم. اصلا مگه این آدم عقلش کمه که نیومده حرفی بزنه!
_خاله؛ یاسمن خیلی استادو دوست داره.
_میدونم. دختر دیوونه خودمو میشناسم. گفتم هول نباش، حرف به اونجام میکشه. نکنه فکر کرده!...
_نه، نه، فکر بد نکنید. یاسی یه لحظه یاد باباش افتاد، وقتی شما رو کنار استاد دید،
لطفا صبر کنید...
